سیب بی رنگ

 

زندگی را چه کنم بعد از خود

 

چه کنم دولت و پایندگی را

 

چه کنم شهرت را

 

سخن دو لت و دارندگی را

 

من اگر زنده نیم چه کنم حادثه را

 

یا صدای جرس فاصله را

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

زاهدی را دیدم پشت دیوار حقیت پنهان

 

سائلی را دیدم حیران

 

من درختی دیدم که در آن دولت دانایی بود

 

و انار بی دانه و سیب بی رنگ

 

و اطاق بی سقف

 

و من از شهر کهن می آیم

 

که سر ک ها همه نو و مگر جمجمه هایش کهنه

 

منم رفیق سپیده در دم صبح که درون تاریکی می زیسته

 

من نگهبان گلهای سرخم

 

منم که باغچه را می بینم

 

و اطاق گل سر خ را در آن

 

من هنوز شاعر شهرم که در آن شعر را می شکنند

 

و قافیه را به حراف گذر می فر و شند به هیچ

 

وزن را نادیده می گیرند و سخن بیهوده می گویند چند

 

منم که سایه دانایی شاعر با من

 

چه صفایی دارد

 

من هنوز دلگیرم من هنوز دلتنگم

 

از صدای هاوان خم پاره

 

از صدای رعد و بر ق

 

و صدای کو دک مجروح هنوز در گوش من آهنگ حزینی دارد

 

و از هق هق تلخ مادر

 

که چرا پسرش رفته سفر، گریه ام می گیرد

 

به خدا من دیدم

 

روح شاعر دیشب زیر باران

 

مکرر آبتنی کرد و گریخت

 

رو ح شاعر دیشب

 

مثل سهراب

 

زیر باران ساعتی چیز نوشت

 دو باره بر گشت

 

دو دستش خالی

 

نگاهش رو شن

 

شب پر از تاریکیست

 

شب پر از وسوسه است

 

شب پر ز دانایست

 

و در آن دولت صد خاموشیست

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

من چه دلها دیدم دل تارکی شب

 

دل باریکی ساز

 

دل سنگ مسلم

 

دل نرم کافر

 

دل معشو قه به عاشق پر راز

 

من غرب را گشتم و با خود گفتم

 

شرق را باید گشت

 

راستی!

 

شرق را من دو دهه پاییدم پوییدم

 

و در ان هیچ نیافتم من حیف

 

نقشه شرق به زودی باید پاک گردد ز زمین

 

سالها شد که در ان من گشتم

 

چشم بر هر چی که بود من بستم

 

و بجز چند تر بت همه چیز خالی بود

 

من در آن تربت مادر دیدم

 

و مزار حافظ و مزار جامی

 

و گذر های پر از پیچ و خمی

 

صورت پر زغمی

 

و دگر هیچ نبود

 

من در آنجا جز اشک تیره بختی دیدم

 

و دگر خانه خرابی با مرگ

 

ستم و ظلم متاع چه سترگ

 

کو دکی را دیدم

 

زیر گرم آفتاب سختی نان را با آب جنگ می داد

 

آب را دوست می داشت

 

نان تا نرم می شد

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

آری من

 

زنی را دیدم

 

که به جرم یک عشق زیر باران سنگ

 

خُرد میگشت و چه سنگین می مُرد

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

گروهی دیدم که حکو مت میکرد

 

مرد ها سرمه بچشمش میبست

 

تازیانه بر دست

 

و به فطرت چه خرفت

 

و به افکار سگ اندیشانه

 

صورت کودک دانائی را به آتش میبست

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

پادشاهی دیدم

 

که با کور چشمش

 

بجائی هنر و علم و کمال

 

ریش و عمامه و چادر زمدارس میخواست

 

و بلورین قامت زن را

 

زیر سنگ و چادر

 

وسط کو چه چه آسان می کشت

 

روزگاری چه سیاه

 

مرد با مرد می خفت

 

زن چی تنها میشد

 

زن چی تنها میشد

م ساغر

 

2005 Germany

/ 0 نظر / 51 بازدید