خشم پاکیزه

کابل ناتهـ،

 

Sisang_07.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

دو ستان عزیز این ادبکده را هزاران سلام !

طو ریکه شما نیز در جریان بو ده اید من نامه ای در رابطه به داستان مستند (دعا به خدا وند نرسید)برای دانشمند فر هیخته و بی بدیل فر دی که دانش و درایت او افتخار  ملت درد کشیده است .نو شته بودم . و امروز شما جواب انرا از قلم توانا ی اغای سیاه سنگ اینجا خواهید خواند . و من بنو به ای خود از حضور بزرگوار شان تشکر میکنم .

 

 

"دعــا به خـداوند نرســيد"

امـا

زاهـــدان ريايي

روز پنج بار به خــداوند ميرسـند

                                    "ماريا سـاحل"

 

 

 

خشـــــم پاکيزه

 

صبورالله سياه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

از ميان چـندين نامه و يادداشت ارجناکـي کـه در واکـنش به نوشــتهء"دعــا به خـداوند نرســيد" در وبلاگها گذاشــته شده يا به خــودم رســيده اند، پيام مــژگان ســاغـر شــفا را دگـرگـونه يافتم. گـرچه نامبرده آن را به همين سـادگي "نامه" خـوانده، ولي کار او در چشــم من بيشـتر به مارش شـکوهنده در امتداد "راه ابريشـم" ميماند.

 

ســروده ها و سـخنهاي مژگان شــفا آميزه يي است از اشک و آتش فــراجهيده از چشــم، چشــمي کـه سنگســار شــدن دختر جــواني به گناه "دل دادن" در آن نقش بســته و خـواب و بيداريش را يکسان آشــفته ساخته است.

 

درست همانگونه که ســه ســال پيش، بانو Karen Ethelsdattar ســرودپرداز فـرزانهء امريکايي با شعــر "من بيگناه نيســتم"، تهداب انديشــه ام را تکان داده بود، سنگســار "دعــا خليل اسود" و نامهء پيشـگفته نيز کاخ دندان پيلي بيگناه انگاريهايم را يکســره فـروپاشــاندند.

 

در بخشــي از "مـن بيگناه نيســتم" آمده بود: "مــردان همديارم، زنهاي همديارم/ ســرگرم اند به کار هراســناکترين شـکنجه هاي آنهايي/ که "گناه" شـان پاســداري از خانه ها/ پاســـداري از نيايشـگاهها/ و پاســـداري از کشـور شـان اسـت/ در گمگوشـهء گـوانتانامو/ در افغانســـتان/ و در عـــــراق/ زندانيان را شـکنجه ميکنيم/ و هواي بخشـوده شـدن داريم/ اگر به عکسهاي اين تبهکاريها نگاه کنم/ يا نگاه نکنم/ کـردار شــان بر سـراسـر قلمــرو وجـدانم ســـايه مي اندازد/ من تکس ميپردازم/ نميتوانم آوازم را بلندتر کنم/ بيگناه نيســتم/ همدسـت مجــرمم"

 

وقتي بانوي هنــرمند شهــروند امــريکا، به خاطــر پرداختن "تکس" به دســتگاهي که گردانندهء بمباران، کشــتار و شـکنجهء مردمـان افغانســتان و عـــــراق است، خود را گنهکار ميشــمارد، من چگونه ميتوانم پس از کشــته شــدن "دعــا" از ســوي مردان بهـــزان گنهکار نباشــم؟

 

مــژگان از زبان مــادري که ميبيند فــرزندش در نخســتين روز به جهان آمدن، "به چهــره آدم بود"، با فــرياد چنين مي آغازد: "اينهمه ديو را نه من زادم".

 

راســتي، مادر گيتي چه ســخن برتر از آنچه در همين ســرنامه برايش سروده شــده، ميتواند بر زبان آرد؟ کـدام وجيزه ميتواند جانشين اين دو مصــراع ساده ولي ژرف گــردد: "مگرش زاده ام براي همين/ که چو دشــمن مرا بود به کمين"؟

 

کاش ميشــد جهــان را از مردمک ديدگان زنان ديد. کاش ميشــد دانست زنها هنگامي که جنگ افروزان، تفنگپرســتان، بم افگنان و ارتشــمردان را ميبينند، چگونه مي انديشند. کاش هـر مــرد، دسـتکم نيم روز "مــادر" ميشــد و ميدانست که گلوله پراکندن و آتش گشـودن بر روي زنان، کودکان و مـردان چه دلگزاست. کاش آفريدگار جهــان ديگري مــي آفريد با آدمهاي بهتر؛ جهاني که در آن نفت جنجال برانگيزتر از گندم بهشت نگردد؛ جهــاني که در آن عــروض "آزادي" با تيشــه و تبر تقطيع نشــود، و جهــاني که در آن اشــک بزرگتر از چشــم، نهنگ بزرگتر از اقيانوس و ســرمايه گـرانتر از ســر نباشد.

 

انگار نفــرين مـان کـرده باشند. چـه ياوه ميبافم! نه! مــا را کـه نفرين ميکند؟ ما نفرين شــدگان سرنوشت نگاشـته شده با ســرانگشتان جـادويي خويشــيم. زندگي ميکنيم، ميکشــيم؛ زندگي ميکنيم، ميکشــيم؛ اگـر کشــته نشـويم، باز هم زندگي ميکنيم و باز هم ميکشــيم، بدون آنکه خســته شــويم و بدون آنکه بدانيم با چنين رســوا زيســتن، بدترين ســزا و شــکنجه را بي آزرم شــکيبيده ايم.

 

وه! چـه پرتگاه بزرگي ميان دختر و پســر حـوا و آدم دهان باز کـرده است! مــرد حتا اگر مست و شــادمان هم باشــد، با هزار دلخوشــي ميتواند بزند، بکوبد، بگســلد، در هم شـکند، سنگســار کند و بکشــد؛ ولي زن اگــر از خشــم بجوشــد، نفـرين و دشــنام از گلويش برنمي آيد، چه رســد به واژه هاي "مرگ" و "کشتن".

 

چه رشک انگيز است زندگي زن که از همان روزگار کودکي در آرامـش مــادرانه ميزيد و در هــر گام، حتا در گــدي بازي و جشن عـروســکها به "زندگي ساختن" مي انديشــد. و چــه ملال انگيز است زندگي مــا که از همــان کودکي فشــرده و فســرده ميشويم در بازي لگد و مشت، در آشــتي سنگ و شـيشه، و سپس در گــره ماشــه و انگشت!

 

هــرگز نميتوانســتم بخش پاياني نامهء مژگان ســاغر شفا را پيشــبيني کنم. اين سطــرها که هم نثر اند و هــم شعــر، گفتنيهاي فــراتر از آنچه به چشــم ميخورند، دارند:

 

"زير ســقف خـانه مـا مــردي از تبار شــما آنطرف آرام و بيصدا خوابيده است. او بهترين مــوجـود اين دنيا و خوبترين حــامي من و دو دخترم است. اما امشب دلــم ميخواهــد از او نيز فــــرار کنم. پس از امشب از او نيز ميترســم. او مــردي از تبار شــماست. از تبار آناني که با بيحيائي و قباحت، نيم تنهء دعــا را برهنه کــردند. دلــم ميخواهد دست دخـترانم را که حالا به نرمــي نســيمي آن گوشــه خوابيده اند و با فرشــته ها همبازي اند بگيرم و به ناکجاترين گوشــهء جهان فرار کنم."

 

***

گفته بودم: از آيينه ميگــريزم. ميگويم: کاش ميشــد از خـود گـريخت.

 

مـژگان ســــاغر شــفاي گــرامي!

گل چهـاربرگ خـانوادهء خوشبخت تان دور از سـايهء پاييز و تندباد روزگار و نگاه اهـريمن باد!

 

[][]

 

کانادا، ســيزدهم جـون 2007

 

پيوندها

 

1) ســـرود و ســخن ســـاغر

http://www.saghar786.persianblog.ir

 

2) مــن بيگناه نيســـتم

www.farda.org/articles/s_siasang/karen_ethelsdattar.htm

 

3) نامـه به ســياه سنگ

www.kabulnath.de/Salae_Soum/Shoumare_50/Mezhgan_Siasang.html

 

4) دعــا به خـداوند نرســــيد

www.kabulnath.de/Salae_Soum/Shoumare_49/Siasng_Douaa1.html

 

************

بالا

دروازهً کابل

شمارهء مسلسل ۵١             سال سوم                    جون ۲۰۰۷

/ 31 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.د. شفیعی

سلام بر شاعره عزيز! ديريست که از شما خبری نيست. دوست دارم يک مطلبی تازه اينجا بخوانم. خورشيد محکوم بر دار است. بيا و بخوان

انجیلا پگاهی

مژگان عزیز خواهر خوبم سلام گرمم نثارت، از محبت . صفای همیشگی ات با صمیمیت خواهرانه ات ممنون .

ca

نام خدا

فريد حسرت

سلام ! تشکر از يک سبد سلام سبز شما .مهربانی کرديد در واقع من يگانه را در بدر نکرده ام او است که مرا با شفاخانه آشنا ساخت .باشد اين هم ميکذرد شما دير سال زنده باشيد خرسند شدم که با ساغر شما آشنا شدم ميروم

ملیحه ترکانی

خواهرم مژگان جان سلام: ما هم به نوبۀ خود حسن نظرت را در مورد نویسندۀ بزرگ و انساندوست افغانستان صبور سیاهسنگ تقدیر میکنیم. به ما هم سری بزن محفل تو و دوستان ات را پر از سرور خواهیم ساخت.

مژگان که برای شما مینو یسد

مخلصانه ترین سلامهای مژگان را بپذیرید! ای پدر خو ب و دانا ی من ، افتخار دختر شدن شما را در همان لحظاتی که نصیب شدم خو دم را در وجو د خودم گم کردم . باورم نمی شد . . قامتم را زیر بار این همه محبت شما خم یافتم . یعنی این یک واقعیت است .که دلی درون سینه ای برای من طپیده است . و من دستان تان را بار بار باگلهای از بوسه گلباران میکنم . و محبت شما و ان مهربانی که ملیحه جان نام دارد .یک بار دیگر سپاس گذاری خواهم کرد . لطفا مرا بیشتر از این خجالت ندهید . من در برابر شما کمترین استم . لینک من نثار شما باد ان برا ی شما است انرا برای شما گشو ده ام و برای شما مینو یسم. نظر تان در قسمت نامه ای که برای تصویر از سفید کوه افغانستان است و من او را سنگ صبور نامیده ام خواندم . اشک از دیده گانم بی محابا فرو چکید .و اما این اشک شادی بود که بعد از سالها از چشمان من فر چکیده بود . من دختر چهارمی شما میباشم و برایم دعا کنید تا بتوانم رسالتم را در برابر شما پدر خو ب و سخن سرای خودبه بهترین وجه انجام بدهم . شما را دعوت میکنم به شنیدن صدا ی غمگینانه ای دختر تان در سایت و زین روز نه .با محبت تمام بزو دی شعری را زیر عنوان پدر برای تان خ

مژگان که برای شما مینو یسد

اينهم ادرس سایت و زین روز نه! ان رو زنه کو چکی که غمی ببزرگی کو ه پامیر را در دلم من جا داده است . لطفا صدای مرا بشنو ید و من بزودی نامه را نیز برای شما و تمامی خواننده گان خواهم گذاشت.

مژگان که برای شما مینو یسد

این دو نامه ای زیر ین را با محبت تمام برای پدر بزرگوار نعمت الله ترکانی و خانم ملیحه تر کانی نو شته ام.

قلم ما-يوسف

سلام عزيز ما قلمت را بوسه می زنم از بزرگواری و درايت وتو پندها ودردها همه نمايان است چه زيبا درد دل همه را بر زبان آوردئی و قلم را به نگارش وا نمودی اين همت واراده و پاکی قلب شما را تحسين می کنم و از اينکه چراغ کلبه ی ما را نيز روشن نموده ای سپاس گويم

قلم ما -يوسف

در مقام زن بــا وقـــارش جـمـلـه مـــا در روح انسان آمديم شــيــر غـيـــرت داده او بـــا روح همسان آمديم زنـــدگـي با خــــون دل برده به سردراين حيات داده يـــاد از هــــر الـفـبــا مـــا سخـندان آ مديم گرچه زن اينك به دست از جاهلان بــا خون دل اي دلا بنگر به ما اشــكــي چـــو بـــاران آمديم دست نـــامـــردي شـكـن بــا هر قلم اي عاقلان حقِ زن را پس بــگـــو بــا كـلـك گـريان آمديم زن عزيزست از نهان ما ها چه گوييم لاجرم در گراميداشت زن بــا شعـــر ديـــوان آمـديم اينكه در ميدان حق زن از حقوقش ناله است جمله مـــا هـــم در عدالت عهد و پيمان آمديم مــا كـــه انسانيم خــدا ما را به روحي خالقي در صلابت ما دعـــا دسـتــي به يزدان آمديم يوسفا گر مرد حقي نـــالــه هـا از دل نويس شعر حق را كن بيان –الحــق نگهبان آمديم يوسف پورعظيم شوطي