خاطرات کابل

درود!

درود بر شما که بزرگواری تان توشه ی راۀ سفرم بود . با من بودید، با من ماندید و حتی آنجا برای من سرودید و نامه فرستادید . درود بر شما که مرا فرا خواندید و سفره های پُر صفا و صمیمیت تانرا مخلصانه برویم هموار کردید، به شعر گونه هایم گوش فرا دادید و مرا دانستید و  درکم کردید .

دوستان !

خاطرات نهایت زیبا و دوست داشتنیی را با خودم به ارمغان آورده ام : خاطراتی که بر برگهای دفتر زنده گی ام تا جاویدانه ها حک گردید؛  من هم آنها را با شما مخلصانه قسمت میکنم :

 صدای تک تک ساعت ۳:۱۰ دقیقه بعد از ظهر را نشان میداد، تنها تر از همیشه، در گو شه ای اتاق انتظار ترن (قطار) نشسته بودم . فکر میکنم گرسنه بودم ، اما میلی به خوردن غذا نداشتم . به فردا، به کابل و به هوای با صفای آن که سینه ام را پر خواهد ساخت و به لحظه یی دیدار می اندیشیدم : دیدار از معشوقی که هشت سال تمام برایش اشک ریختم و حالا داشتم با کوله باری از گلایه ها و درد ها به دامانش بر می گشتم تا بغض چندین ساله ام را بر شانه هایش بترکانم  ...

بلاخره دقایق، لنگ لنگان و به هر شکلی که بود گذشت و من خود را بعد از گذشت هفت ساعت، داخل هواپیما ( طیاره ) یافتم . ساعت دستی ام درست ۱۰:۲۰ دقیقه ی شب را نشان می داد . تازه روی چوکی ام جابجا شده بودم و داشتم با برادرم حرف میزدم که دختری جذاب و متین، با چهره ی گندم رنگی که  لبخند ملیح اش گود قشنگی کنار لبها و روی گونه هاش ایجاد میکرد و سبب می گردید تا زیباییش در چشم بیننده زیبا تر جلوه کند به سراغم آمد و با لحن مودبانه ای گفت : « ممکن است تیلفون تانرا خا موش کنید ؟! » این کار را کردم  و بعد از مدتی کوتاه کم کم حس کردم هواپیما از زمین بلند و بلند تر شد ...

تشنه ام بود،  خستگی و بیخوابی در تمام وجودم  ریشه می دواند و تنهایی، تنها متاعی بود که با خود داشتم...

از پنجره به آسمان، به ماهتاب و به جایگاۀ هزاران ستاره ای که چراغ های کوچه ی خانه ی خدا بودند می نگریستم، جایگاهی که تا آن لحظه با خون آلوده نشده بود و دود باروت فضای آنرا اختناق آور و کثیف نکرده بود و دست هیچ گنهکاری به آنجا نرسیده بود...

درست یکساعت و بیست دقیقه از پرواز ما  گذشته بود که نسبت کمبود اکسیژن، کمی حالم دگر گون شد . به دختر آلمانیی که در کنارم نشسته بود گفتم : حالم خوب نیست ...        نخست چندان توجهی به گفته ام نکرد ، اما دقایقی بعد  چاکلیتی برایم تعارف کرد و من هم با لبخندی از او تشکر کردم . برای اینکه خودم را سرگرم کرده باشم؛ تلویزیون را روشن کردم . فلم هندی نوید خوبی برای  کوتاه شدن راه سفرم شد . بعد از صرف طعام شب، متوجه شدم که چراغ ها را خاموش کرده اند و تمامی سرنشینان هواپیما به خواب پناه برده اند، اما من موجودی نبودم که بخوابم .

 من باید می نوشتم  و غم، درد و نگفته های را که در همان لحظه میل به آزاد شدن از دهلیز های پر خم و پیچ ذهن و سینه ام داشتند بیرون می ریختم و با احساس بکر و ناب شاعرانه یی بازگو میکردم . به خودم و هر چه در من بود می اندیشیدم . خیال میکردم تازه  خودم را کشف کرده ام . خودم را در آئینه ی آن لحظه عجیب می دیدم و همین بود که کاغذ و قلم برداشتم و نوشتم . من نوشتم و باز هم نوشتم؛ برای خودم، برای دلم و برای شما . نور کم رنگ چراغ مانع خواب دو همسفری که در پهلوی من نشسته بودند می شد و احساس می کردم که نور چراغ، فضولانه چشمهای آنها را میازارد، اما من توجهی نکردم و بیباکانه نوشتم ....

آه ! بعد از چند لحظه باز همان تشنگی بسراغم آمد، دلم نمی خواست کسی  را زحمت بدهم تا  برایم آب بیاورد، اما دختر جذاب که در اولین دقایق برویم گل لبخند پاشیده بود، برایم آب آورد . تشکر کردم و بعد از اینکه او به کارش برگشت؛ من باز هم با افکارم : با افکار در همم،با غمم : با غم درونم، با سکوتم : با سکوت تلخم، با روحم : با روح سرکشم، با قلبم : با قلب عاشقم، با ذهنم : با ذهن شاعرم، با خیالاتم : با خیالات نازکتر از برگ گلم، با اندیشه ام : با اندیشه های سر در گمم، با خستگی ام : با خستگی های همیشگی ام، با خودم و با آنچه در خودم بود تنها شده بودم . از پنجره به بیرون نگریستم، شب، رنگ پریده بنظر میامد و دقایقی نگذشته بود که افق خونین شد ... به افق خونین شده خیره شدم و به این اندیشیدم که کدام یکی از ما زمینیان در آن پائین ها مرتکب گناه شده است ؟؟؟ شاید باز هم خون بیگناهی را ریخته اند، شاید باز هم همسری با چند فرزند، بیوه شده و کودکی دست چپ و راست نشناخته یتیم، شاید باز بر سر نفت معامله کرده اند، شاید کسی خواب دیده که از وطنش جدا شده و همینطور هزاران شاید دیگر که در ذهنم به تصویر کشیده می شد و قلبم را میفشرد. گاهی از خود می پرسیدم که اگر این همه اتفاق نیفتاده؛ پس چرا افق خونین است و از چی زخم سهرابی به سینه دارد ؟!. و می دانید درست همان لحظه شعر نگفته ای در سینه داشتم و آنرا آهسته زمزمه کردم :

...

تو در کنا ر من بمان که آفتاب می شود

شب از میانه میرود،

چه بی حجاب میشود !

ستاره ها به بحر بیکران شب

چون حباب میشود ...

چشمانم را برای دقایقی زود گذری بستم، اما متوجه شدم که آرامش هواپیما  رفته رفته بر هم می خورد . صدا های بگوشم رسید : ( حضرات ! ) و نظیر این ها ... الفاظ و کلمات به زبان عربی بودند که از طریق بلندگو به بیرون پرت می شدند؛ زیانی که خدا آنرا پسندیده است. دانستم که می گویند : « صبح بخیر ! تا بیست دقیقه دیگر در دوبی هستیم . »

شب گذشته بود و دقیقه گرد لاغر و بی حو صلۀ ساعت دستی ام که همچون عابر بی مقصد مجبور به گشتن بود،   ۹:۳۰ دقیقه ی صبح  را نشان میداد که من در میدان هوایی ( دوبی ) بودم . خستگی و خواب دست بدست هم داده بودند تا صف مژگان، ( مژگان ) را دچار شب زدگی کنند؛ مگر  از پای در  خواهم آمد  ؟!!

بلاخره بیدار ماندم و بر بیخوابیی که سعی داشت تا مرا از پای در آورد فایق آمدم و پس از پنج  ساعت  انتظار  با بالهای پامیر به آسمان بلند شدم . اینبار مقصد کابل بود . پس از چند ساعتی  خود را روی آسمان قندهار یافتم و از پنجره به پائین نگریستم . زمین ها خشک و قعطی زده به چشم میخوردند . با خودم فکر می کردم که شاید هیچ موجود زنده ای آنجا نخواهد بود، اما کسی چی میداند شاید بود و آب کافی هم داشتند و زمین های شان قحطی زده هم نبود . به قندهار، به « خرقه یی احمد » و به توده های مسلمان سلام  گفتم . کمی آنطرف تر، کوله بار های سفید ابر که بر فضای آنجا حاکم بود نظرم را بسوی خود کشید . دلم خواست روی ابر ها بروم، اما ای کاش بودن روی ابر ها مثل بودن با تو محال نبود !!!

بساعت دستی ام که زیر بار نگاه های مکررم فریاد خشم از دل  بر میاورد، نگاه کردم . چیزی کم یا بیش از  ساعت یک بعد از ظهر گذشته بود . کسی چی میداند که در آن لحظات در دلم چی طوفانی بر پا بود . چند هموطن بین خودشان آهسته  در موردم تبصره می کردند:

-         داکتر است، تحقیقات علمی داره.

-         نی، خاطره نوشته می کنه.

-         فکر کنم از پرواز می ترسه، وصیت نوشته می کنه که اگر کدام گپ شد ...

و بعد صدای خنده های شان بالا گرفت که زیاد ناراحتم نکرد؛ چون عطر وطن و متلک گویی ( پرزه پرانی ) های جوانان شوخ و جسور آنرا به مشامم رساند و مرا برد به خیابان های گردی و خاکی کابل.    

باز می گردم وطن خاکت شو م

من فدای سینه ی چاکت شوم

کن هوای پاک خود ارزانی ام

مرحم آن قلب غمناکت شوم

اشک هایم به آرامی از روی گونه هایم سرازیر شدند و گریبانم را تر ساختند . از گرمی آن سوزشی خفیفی روی پوستم احساس کردم، اما نا دیده گرفتم و بعد از چند دقیقه عادت کردم و فراموشم شد که چیزی روی جلدم اذیتم می کرد ...

و بلاخره من بالای آسمان کابل بودم . 

به کابل، به گذر خواجه صفا، به گذر گاۀ هندوان، به شاه دو شمشیره و به تمیم انصار آن سلام ای ابر های حسود از پیش دیدگان تشنۀ من کنار بروید. من می خواهم کابل را بیبینم . کابلی را که بعد یک عمر انتظار، بعد سالها در بدری و گمنامی به آغوشش برگشته ام ...

پدر بزرگوار و عزیزم، برادرم، خواهرانم با دختر بچه هایشان . . . وای ، این بچه ها چی بزرگتر و زیبا تر بنظر جلوه میکردند ! مهربانی های که آنرا گم کرده بودم، صفا و صمیمیتی که در عطش شان می سوختم همه یکباره چو بارانی نعمت بالایم باریدن گرفت... صورتم  از نگاه ها، لبخند ها، بوسه های پر محبت هر یک شان و حتی اشک های شوقی که رویم را مرطوب می کرد،  تازه و جوان شده بود؛ درست مثل هفت هشت سال قبل. خودم را خوشبخت ترین موجود دنیا احساس می کردم . به حرف زدن آغاز کرده بودم میگفتم و میگفتم . پُر  بودم : پر گپ و پر حرف های نگفته ای که دلم تب زود خالی کردن آنها را به گوش سر زمینم و نزدیکانم را داشت: نزدیکانی که سالها بود تشنه دیدار و حرف حرف شان بودم ...

اشک شوق کشتزار گونه هایم را با سخاوتمندی تمام آب میزد . اشک هایم را با پشت دست میستردم تا باشد مانع دیدن مناظر و صورتهای که سالها برای شان خون گریستم نشوند ...    آن لحظات ملکوتی و خوب و شیرین گذشت...شب نخست در کابل را تا دم صبح، تا آنزمانی که صدای ملا محله ما بگوش رسید و مردم را به نماز فرا می خواند نخوابیدم . به همه گفتم: خاموش باشید من برای شنیدن اذان دق شده ام ... وای، چه معنویت و چه عظمتی که در آن صدا نهفته نبود !  دلم آرام گرفت ... و دقایقی بعد خوابم برد .

آه !

می خواستم بر روی تمامی خطوط این برگ ها صرف همین واژه را بنویسم .واژه ایکه از گلو گاۀ در مانده دلم بیرون شده است و پس از عبور از کشتزار های سوخته سینه ام،از دهلیز های تاری که هنوز تشنه سپیده ی صبح است و بلاخره از لبان خسته از فریادم بیرون جهیده است . واژه ای که زبانیست برای حالم .

ادامه دارد منتظر باشید شب از میانه رفته است .

ساعت ۱:۵۵ شب پنجشنبه

دختر خورشید صمیمانه کنار بسترم نشسته بود، ولی با تمام وجود  بر سعادتم  رشک می برد .  در اثر روشنایی و گرمی اش بیدار شدم، چون من عادت تحمل نور خورشید را به روی جلدم از دست داده بودم . سالهاست که در آسمان غرب از نور جسور و بیباک آن خبری نیست . با وصف اینکه پس از آن همه خستگی مداوام و  سفر طولانی  بیشتر از دو سه ساعت نخوابیده بودم، خود را سر حال و بشاش احساس میکردم ...

بعد از مدتی احساس کردم که همه منتظرم هستند .

آنجا که تویی سلام گوید همه کس

اینجا که منم نه همزبانی اینجاست

در اولین روز، تصمیم به رفتن بر مزار مادرم که درست نه ( ٩ ) سال قبل مرا تنها گذاشته بود گرفتم . بر مزارش که درشهدای صالحین بود رفتم، کنار تربت  مقدسش  زانو زدم  وبتلخی گریستم و برایش گفتم: من آمده ام مرا میبینی ؟ با وصف اینکه جوابم نداد، اما من گرمی نگاه های مادرانه و صمیمی اش را که با اشعه خورشید یکجا نثارم میکرد روی صورتم به سادگی حس کردم . آرام گرفتم و دانستم که حداقل نگاهم میکند . هنگام بر گشت از  مزار مادرم درست چند قدم پائین تر، دو کان سنگتراشیی بسیار فقیرانه ای که سنگ های مرمر سفید و سیاه رنگ چیده شده در مقابل آن، چشم بیننده را بطرفش میکشید؛ توجه ام را بخود جلب کرد . در کمتر از چند دقیقه تصمیم گرفتم که شعر

( مادر مرا مپرس که دلت از کجاست تنگ

تا این فضای غربت بی انتهاست تنگ

مادر مکن خیال که تنهایی ام کم است

راهم سیاه و جاده بی انتهاست تنگ )

...

را که چند سال قبل برایش  سروده بودم روی سنگی حک کنم و بپاس سالها رنج و تکلیف و بی خوابی و خدمتش، آنجا پائین پایش از خود بیاد گار بگذارم . این کار را  کردم و مرد حکاک را فرمایش دادم تا شعر را بروی سنگی حک کند . بعد بزیارت تمیم و جبیر صاحب انصار ( رح ) نیز شتافتم و برای تمامی بستگان و دوستان دعا کردم . دلم میخواست پای زمان را ببندم، اما برایم مقدور نبود . دقایق از همین روز به بعد بتندی بگذشتن گرفت. گویی از آمدن من با خبر شده بودند . زود صبح می شد، ظهر می گذشت و عصر نا رسیده شام فرا می رسید و شب ناجوانمردانه دوباره تسلیم صبح صادق می شد. شب ها را  همش بیدار میماندم، حرف می زدم . نمی دانم، یادم نیست چی میگفتم، اما میدانم آن حرف ها از ته دلم بودند . از گفتن و تکرار آنها آرامشی  عجیبی زیر پوستم دو یدن میگرفت. چیزی به نا محسوسی یک عطر شامعه پرور در رگ رگم در جریان می شد . خودم را در لباس فرشته ها در اوج فلک می دیدم .  با گذشت هر روز و هر شب یکی از عزیزان برایم می گفت: « هجده روز دیگر به رفتنت مانده است. » هفده روز پانزده و هی این اعداد به قسم شمارش معکوس همه روزه برایم تکرار می شد و مرا میازرد، اما زیاد جدی نمی گرفتم؛ چون نمی خواستم طعم شرین بودن در کابل را با یاد برگشتم به آلمان تلخ بسازم .

به شهر که میرفتم دلم میخواست با همه مردم شهر عکس یادگاری بگیرم . از این کارم خواهرانم  بتندی  امواج دریا به من میخندیدند . با بچه های مکتب، با دکاندار محل، نمی دانم با زن کوچی کنار جاده و ... زن کوچی گفتم چیزی بیادم آمد . روزی از یک زن کوچی خواهش نمودم تا با من عکس یادگاری بگیرد، قبول نکرد و دلم را شکست او در حالیکه صورتش را با چادرش مستور می ساخت؛ به من گفت : « نه ز نه غواړم، دا کار اوبال لري . » به زبان پشتو برایش گفتم : نی، گناه ندارد . خدا بزرگ است . زیر بار حرف هایم که گناهکاری بیش در نظرش جلوه گر نبودم، نرفت ...

یک روز نزدیک های عصر ادرس انجمن قلم را بدست آوردم و با خواهرم ( نادیه )  که از جان بیشتر دوستش دارم رفتم به آنجا. خوشبختانه اعضای انجمن، سفره ای با صفای شعر را پهن کرده بودند، همه گرد هم جمع بودند و عطر ملکوتی شعر را به همه جا می پاشیدند . همه اعضا دعوت شده بودند تا به اشعار خوب و دلنشین زوج شاعر  ( داکتر ضیأ و محبوبه قاسمی ) گوش فرا دهند . برنامه شعر خوانی زوج شاعر آغاز نشده بود و دوستان برای همدیگر شعر میگفتند و شعر میشنیدند. در اولین دقایق وردم به انجمن قلم، با شاعر فرهیخته و مستعد ( سلیمان دیدار شفیعی ) آشنا شدم . او با خوشرویی از ما استقبال نمود و بعد ما را رهنمایی کرد به قسمت پیشروی تعمیر انجمن که چند تن از شاعران آنجا گرد هم جمع شده  بودند و یک دایره ی نیمه تکمیل و حلقه نیمه بسته را تشکیل داده بودند ...  از جمله چهره ای آشنایی نظرم را بخود جلب کرد. مردی بود با قامت بلند، چهره ای خندان و موهای  ماش و برنج که داشت آهسته آهسته به سفیدی کامل رو می آورد. ایشان شاعر و نو یسنده ی عزیز و توانای کشور محترم ( پرتو نادری ) بودند.  سلام کردیم و صمیمانه به همدیگر  دست دادیم . ایشان بعد از مدتی کوتاهی رفتند و از حلقه را ترک گفتند. دیدم آقای ( دیدار شفیعی ) هم ما را تنها گذاشته است . در میان جمع احساس بیگانگی کردم . دلم خواست از آن دو که قبلأ از طریق نوشته ها همدیگر را میشناختیم، یکی شان آنجا می بود. خواسته و ناخواسته داخل دهلیز شدیم و به دست چپ، اطاق اول قدم گذاشتیم . سه شاعر پُر واژه، پُر شعر، پُر تعبیر آنجا گرد هم نشسته بودند . شاعر شعر زیبای ( قهوه خانه ) زبیر هجران قاسمزاده با پیراهن لیمویی کمرنگ، علی ادیب نویسنده و شاعر با احساس که بار بار در کنار من و نوشته هایم همچون کوهی ایستاده بوده اند با پیراهن سفید رنگ مثل ضمیرش و دیداری که ما را تنها گذاشته بود با پیراهن راه راه سیاه خاکستری در برابر من و خواهرم از جای بر خاستند. دقایقی نگذشت که شاعر شوریده ای دیگر در اتاق قدم گذاشت . او کسی جز شاعر نغز سرای و طراح بی بدیل محترم ( ژکفر حسینی ) نبود . فرهنگ پروری که تاروز آمدنم زحمات زیادی را برنامه هایم کشیدند.  خلاصه اینکه من اینهمه شاعر را در خواب هم ندیده بودم . باورم نمی شد . در جمع چنین شخصیت های بودن برایم خیلی جالب بود ...

بعد از یک ساعتی محفل شعر خوانی زوج شاعر ( ضیأ و محبوبه قاسمی ) آغاز شد . قاسمی و خانم شان با آن اشعار خوب و نغز هنگامه بر پا کردند. در اخیر از من هم از اینکه مسافر راه دور بودم خواستند تا یکپارچه از اشعار خود را بخوانم . باغچه را با عجله و اشتیاقی که گویا سالها منتظر چنین لحظه ای بودم، پیمودم و خودم را به جایگاه رساندم .  نشستم، نفس عمیقی به خورد سینه ام دادم، مایک را گرفتم، لبخندی را  که اکثر اوقات زیب لبان شعر پرداز منست سخاوتمندانه بروی مردم که آن جا که عطش شنیدن شعر مرا  داشتند ارزانی کردم و بعد از سلام با جرأت و ایستادگی گفتم : ( مژگان شفا هستم . درست هشت روز می شود که پس از سالها در بدری، گمنامی، بی وطنی و بی کسی از سفر غربت بر گشته ام و از این سعادتی که نصیب شده است خوشحالم . بلی، خوشحالم از اینکه به جمع شما  پیوسته ام و شعری را که فریاد تلخ یک غربت زده است بگوش شما می رسانم و بعد  

در حریمت باز میگردم وطن

با تو هم آواز میگردم وطن

 را با صدای نهایت بلند به دکلمه گرفتم . وقتی میگویم بلند، از آن بلند ساده فکر نکنید .یعنی که بسیار بلند . راستش خودم متوجه نشده بودم که این بلند گو صدایم را از قلعه فتح الله خان تا اخرین قسمت خیر خانه و انطرف کوچه  علی رضا خان و بارانه و مکروریان انتقال میدهد .و به تعقیب آن خواهش کردند تا یک شعر دیگر هم به دکلمه بگیرم . من هم اینبار

بدیدار تو میایم که مهرم را بقلب ات جا کنم دیگر

که درب مهر قلبم را وچشمم را برویت وا کنم دیگر

را خواندم . محفل تمام شد.  خیلی خوب بود . خواهرم برایم گفت: « خوب خواندی، اما آهنگ صدایت خیلی بلند بود . » ؛ اما میدانید ؟! من تا هنوز پشیمان نشده ام، چون  آنها چی می دانند که من چی و چرا بلند میخواندم ( ؟ ) من باید بلند میخواندم،  من باید فریاد میزدم، این من بودم و من، من ماندم .

ادامه دارد منتظر باشید

/ 51 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شب های کابل

موفق باشيد شاعره گرامی از اينکه قدر وطن و هموطن خود را ميدانيد به شما افتخار ميکنم موفقيت بدرود

مهرزاد

با عرض سلام و ادب! دوست نهایت بزرگوار و گرامی نظر لطف شماست. قربان قدم های تان و تشکر امید وارم که با نظرات و پیشنهادات شما دوستان و عزیزان بیشتر بتوانم موفق باشم. با احترام مهرزاد

حسرت

درود مژگان گرامی . ممنون ازپيام شفابخش ات ، اينکه مرا واداشتی تا بعدازين با جانم يعنی باتمام هستی ام يکی شوم وآنرا کلمه کنم . خاطراتت دلربا وچشم نوازاست وچشم آدم را بروی چيزهای که هيچگاهی قادرنیست آنهارا ببيند بازمی کند . سبز ودل خوش باشی . قربانت

محمد ادریس

۱--- آنکس که منزه است ز آب و گل ما بی از عدم است خلـوت و محفل ما نامش ازپــــــرده برزبــــــان ميـايد والله که نيست جای او جز دل مـــا هزاران سلام من را خواهر عزیز از دیار شهر قصه ها پذیرا شو. ارزو دارم که با جمله اعضای فامیلت از صحت مندی کامل برخوردار و دور از گزند هر حادثه و رویداد بد روزگار باشی. خواهر عزیز حرف های دلت را که نمایانگر عشق حقیقی ات برای وطن و مردم کشور است خواندم،‌چنان تاثیری در من اورد که به تو اورده بود ادامه دارد..........

محمد ادریس

به هرصورت خواهرعزیز از تو گله دارم که کابل امدی ولی یکبار قبل ازامدنت به من امیل ندادی، وبدبختانه در روزهای حضور شما به انجمن قلم من هم مشکلات سخت وظیفوی داشتم، چون جرگه امن منطقوی دو کشور افغانستان و پاکستان بود و ارگانهای امنیتی کشورحضارات درجه یک را جهت برگزار شدن این جرگه مهم وتاریخی ابلاغ کرده بود و من هم نوکری 24 ساعته در چهار راه های کابل داشتم. به هر صورت با نبشتن چرندیات مغز تو را داغون نکرده وداع میگویم. شاد باشی برادرت قطره

شهلا

مژگان عزیز سلام از اینکه لطف کردی و سری به من زدی ممنون امیدوارم که خستگی سفر از تن نازنینت بیرون آمده باشد و دوباره به زندگی عادی و روزمره قبل از سفرت برگشته بای هر چند که میدانم تو آن مژگان قبل از سفر نیستی چون سفر کردن به ذات خود تجربه می آورد و یکدنیا خاطره خصوصا؛ اگر به وطن باشد و بعد از سالیان ی چند بهر حال امیدوارم که همیشه پر توان باشی و نویسا که ملت مظلوم افغانستان شدیدا نیاز به هنرمندانی چون شما دارد و دوستداران افغانستان چون من هم سعی و تلاش دارند که کاری در خور نام بزرگ افغانستان انجام دهند از خدا میخواهم که همیشه برقرار بمانید و تجلی آرمانهای به گور رفته زنان و دخترانی باشید که آنقدر خوشبخت نبودند تا استعدادشان را نشان دهند برای خودت و خانواده ات سلامتی میخواهم و کامکاری الله یارت

شهلا

سلام هر چه تلاش کردم و نوشتم پیامم وارد نشد نمیدونم چرا؟ حالا بازم دارم امتحان می کنم

عنبرين

سلام مژگان عزيز !ممنون صفای پر مهرت که قافله مهربانی را همراه داشت . معذورم از اينکه در سفر بودم و نتوانستم از شما عزيزان احوال بگيرم اينک دوباره برگشتم و روی لبان پر درد زمان تکرار خواهم شد . موفق باشی خواهر خوبم !

مهرداد(مهران)

سلام وصد سلام شفای درد بی شعري ها! باز هم سپاس از لطف چون افيانوس های آن دياران بی پهنايت. چند مرتبه چيرهايی در پاسخ مهربانی هايت نوشتم که اميد وارم خوانده باشی . من هر باريکه می خواهم چيزی بنويسم حتما خاطرات کابل را می خوانم و هربار بيش از يش لذت ميبرم . . مگر ميشود لذت نبرد از آن زبان صميمی. به هر روی بازو بازوبازسر خواهم زد.

فهیم شفایی

[لبخند] در باره زتدگی خصوصی تان برایم معلومات بدهید و جمله اشعار تان را از کحا دریافت کرده میتوانیم