از پس چلچله ها

دوستان خوبم خبر آمدن بهار رسیده و من سلامها ی سبز رنگ بهاری ام را نثار تان خواهم کرد . دلم میخواست در فصل شور و شادی شعر بیافرینم اما ٫ولی ٫لیکن ....کو شور ی تا شعری  در قبال داشته باشد ....با انهم بهار را دوست دارم در بهار بدنیا آمده ام .و در بهاری از این دنیا خواهم رفت و این نوشته هایم برای شما بیاد گار خواهد ماند .

بها ر آ مد  ز خویش  و آ شنا  بیگانه خوا هم  شد

که گل بوی تو خواد داد و من دیوانه خواهم شد

بیدل رح

و اما چیزی از قلم خودم

از پس چلچله ها

باز پس چند بهار

هم چو بگذشت خزان

آرزو ها کردم

جستحو ها کردم

آرزووجستجوی سر کوی تو و دیدار ترا

آرزو ها کردم که بهار ی آید

و پس از آمدن سبزه و گل

ساعت بوس و کناری آید

آرزو ها بسرا پرده ای دل هی بشکست

عهدی امروز دلت با صنمی تازه ببست

پای شوقی که بدیدار تو داشتم افسوس

از شعف ماند و بناگه بشکست

/ 1 نظر / 12 بازدید
غفران بدخشانی

به به، خیلی زیبا ولی من بهار را به گونه ی دیگری می بینم: بهار را دوست درام خزان را می پرستم باری خزان موسم رهایی برگ هاست از بندی شاخه های در بند، درختان در بند خزان را دوست دارم باری خزان موسم رهایست. به امید کاگاری های بیشتر تان در جهان سخن... بهروز باشید