سفر نامه

و آسمان بروی من لبخند زده بود و من به آزوی بزرگی رسیده بودم، یعنی باید باور میکردم؟ اگر چی باور کردنش برایم مشکل بود. کنده و کو تاه بجواب پر داختم و گوشی را گذاشتم سر جایش.ساعت بو قت محلی ما چیزی کم ده شب را نشان میداد و این جا معمو ل است که بعد از ساعت ده شب همه باید ارامش را حفظ کنند و و کو چکترین صدا با عث میشود همسایه با پلیس تماس بگیرد و انگاه عاقبت بخیر باشی...به هر حال دلم میشد به ساعت نگاه نکنم چیغ بکشم خوشحالی کنم بخندم نمی دانم کار های دیوانگی که از هر لحاظ شایسته من سن و سالم و مو قیعت من نباشد .خیلی خوشحال بودم رفتم مقابل ائینه ایستادم و خودم را" تری تری " نگاه کردم علایم خوشی از سر و صو رتم هو یدا بود صف دندان هایم را میدیدم که با من یکجا شادی میکردند خط که کنج لبم در اثر لبخند ایجاد شده بود خودم را در نظر خودم زیبا تر جلوه میداد و ان به این معنی که هر گاه ادم خوشحال باشد همه چیز در نظرش زیبا و خوب ودیدنی است .

چقدر حاشیه رفتم چقدر خواننده را سر گردان کردم چقدر دل تان از من گرفت ، نگفتین بابا ،بگو تمامش کن ما چی میدانیم،چی خبر شده است. حتمی فکر میکنید مژگان لاتری اش بر امده میلونر شده است .اگر نه چی شده که اینهمه خوشحال است .منهم مو جود عجیبی استم خدا نکند که خوشحال شوم انگاه چی هنگامه ای بر پا میکنم و یا اگر قضا و قدر مرا دچار غم و ناراحتی کرد دیگر همه چیز را دردقایق کو تاه بدست خود خراب میکنم زمین و زمان را بر هم میزنم و زندگی را برای خود جهنم می پندارم و پناه میبرم به قلمم و مینویسم

از زندگی و ازغم ایام خسته ام

از زاد رو ز خویش بناکام خسته ام


زادم که خار چشم عزیزان خود شوم ؟

مژگان ساغرم من از این نام خسته ام

و یا

ساغر بشکسته یی ایام من

شاعر دلخسته یی نا کام من

خلق میگویند من اهو وشم

آنکه در دست تو گردید رام من

یو سف رنگین خط بازار تو

چون ذلیخا سر کش و بد نام من

آنکه درکوی تو از راه وفا

گشت ساکن هر صباح و شام من

در نبودم خوش دل و خندان تویی

ا ز غم و رنج تو نا آرام من

دام گستر سر کش و مغروز تو

صید از ره مانده در دام من

جای شکرش هنوز هم باقیست که ناراحت نشده بودم و خبر ی بدی را نشنیده بودم .آنچه شنیده بودم باعث شده بود که این ابیات رو ی کاغذ جان بگیرد

بگذار که همچو جان کابل باشم

از جمله دلبران کابل باشم


درماه حمل وقت بهاران خوشش

خود سو سن ارغوان کابل باشم


در جمع اگر کسی زکابل گوید

من شاعر خوش بیان کابل باشم


گر سکه صد شهر بنامم باشد

با نام خودم نشان کابل باشم

 

 

 

آنطرف خط برایم گفته بود . از طرف انجمن قلم انتخاب شدی تا در پنجمین جشنواره شعر و زیبان و ادبیات معاصر افغانستان سال دو هزار و هشت اشتراک کنی که سالانه ازطرف گویته انستیتوت به کمک انجمن قلم براه اانداخته میشود .اگر میخواستی بیایی تا یک ماه دیگر آماده گی ات را بگیر.

من بدون اینکه در دقایق اول مو قف زندگی و کاری ام را در نظر داشته باشم انهمه خوشی کرده بودم ......چقدر باید ادم خوش باور باشم . باید واقعی تر می اندیشیدم که آیا زندگی و مسو ولیت هایش این اجازه را بتو خواهد داد که در این راه دور دو باره راهی سفر شوی ؟ لبخندم از رو ی لبانم محو گردید ترس برم داشت و انهم از دو لحاظ اول برای اینکه اگر بروم ثانیا هم برای اینکه اگر برایم اجازه رفتن داده نشود .در زیر دو سنگ ارد شدن گرفتم افکارم پرت و پریشان شد ارامشم سلب شد .یک رقم چرتی شدم هر قدم کوشیدم بخوابم اما نمی توانستم ، انگا ر تازه از خواب بر خواسته بودم .یاد کودکی هایم افتادم که مادرم میگفت اگر خواب ات نبرد مکررا کلمه ات بخوان زودی خوابت میبرد این کار را کردم و یکی یک باره حالم بد شد زیرا کو دکانه دلم در سینه ام تنگ مادرم و دستان پر مهرش که مو هایم را نو از ش میکرد ،شد . و شروع کردم به زمزمه کردن این شعر زیرلب

تو می آیی یقین دارم

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

تو می ایی یقین دارم که می ایی

پشیمان هم

دو دستت التماس امیز می آید بسوی من

و لی پر میشود از هیچ

دستی، دست گرمت را نمی گیرد

صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه

بفریادی مرا با نام میخواند

و میگویی که اینک من ، سرم بشکن دلم را زیر پا له کن، و لی بر گرد

همه فر یاد خشمت را بجرم بی وفایی ها دو رنگی ها جدایی ها

بروی صو رتم بشکن

مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم

ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانند نمی ماند

لبان گرم با شور جنون انگیز نامت را نمی خواند

دگر ان سینه پر مهر ان سد سکند نیست

که سر بر رو ی آن بگذری و و درد درون گویی

دو دست کو چک اش با پنجه های گرم و لغزنده

میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد

پریشانش نمی سازد

هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد

زن کو چک چی خامو شست

تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر برو ی تو نمی افتد

هراسان هر کجا هر گوشه برق نگاهت را نمی پاید

مبادا بر نگاه دیگری افتد

دو چشم من ترادیگر نمی خواند

بشوق دلکش و شیرین

و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد

سراب ارزو باشد و لبهایت

لبان گرم و تب دارت کتاب

رو شنی ازبهر عمری گفتگو باشد

و عطر صد هزاران بو سه شیرین دو باره رو ی ان لغزد

محال است اینکه بتوانی

بر ان چشمان خوابیده دو باره رنگ عشق و ارزو ریزی

نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی

بلبهایم کلام شوق بنشانی

محال است اینکه بتوانی دو باره

قلب آرام مرا قلبی که افتاده ست از کوبش

بلرزانی برنجانی

محال است اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی

تو میایی یقین دارم

ولی افسوس ان پیکر که چون نیلو فر افتاده در خاک است

دگر با شوق رو ی شانه هایت سر نمی ارد

بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد

جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند

و در آغو ش سرد گور می پوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های ان زیبا لباس اخرینش

نرم می لغزد

دگر ان دستها هر گز بر ان گیسو نمی لغزد

جدا زا دست های گرم و زیبا و نجیب تو

دگر ان دستها هر گز بر ان گیسو نمی لغزد

پریشانش نمی سازد دلی ان جا نمی بازد

تو می آیی یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی

ولی افسوس ان گرما به جانم در نمی گیرد

بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد

اگر صد ها هزاران بو سه از پاتاسرم ریزی

دگر مستی نمی بخشد

یقین دارم که می آیی

بیا ای انکه نبض هستی ام در دستهایت بود

دل دیوانه ام افتاده لر زان زیر پایت بود

بیا ای انکه رگ های تنم با خون گرم خود تما ما معبر ی بودند

تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاکیزه گرمم برو یانند

یقین دارم که می آیی

بیا تا اخرین دم هم قدم های تو بالای سرم باشد

نگاهت غرق در اشک پشیمانی بر روی پیکرم باشد

دلت را جا گذاری تا که سنگ بسترم باشد

"هما میر افشار "

شعر تمام شده بود و خون سرخ و گرم خواب تا ته رگ های تنم صمیمانه دویده بود ،و مرا از خودم و دنیایم بیخبر ساخته بود. خورشید زیر هزاران هزار پارچه ابر سیاه و خاکستری بی باران سر از بالش خوابش بلند کرده بود و با تقلا میخواست نور و گرمی اش را سخاوتمندانه ار زانی اطاق من کند اما در می یافت برایش مقدور نیستد.در این میان من خودم بیدار شده بودم و در او لین دقیقه به دعوتم اندیشیده بودم .روز ها یکی پی دیگر گذشتن گرفت و من کم کم خودم را آماده سفر به وطن ساختم و ترس که در بالا از ان یاد اور شده بودم ثانیه به ثاینه در وجودم جان میگر فت و راه نفس را بر من تنگ میساخت بر رو ی خودم نمی آوردم و به هیچ کس نمی گفتم که چنین احساسی به من دست داده است . در درونم با ترس می جنگیدم و از او فرار میکردم و اخرین کوشش خودم را میکردم که به اخبار گوش ندهم .....مرگ یک امر طبعی است اما وضع در افغانستان قسمی بود که ادم میتوانست با سر نوشتی بد تر از مرگ دچار شود ......و ان بود که از رفتنم پشیمان میشدم دیگر پشیمانی فایده نداشت تکت هایم امده بود و تار یخ پرواز نیز تعین شده بود ...... ساعتها راه پیمودم تا به فرانکفورت رسیدم . هنوز اول خستگی ام بود و چند ساعت به پر وازم مانده بود . که با گرفتن یک قهوه خواستم ساعت های انتظار را کو تاه کنم،اینجا دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم و تر سی برایم و جود نداشت با جرئت تمام سوار " هوا پیما "گردیدم.

شب گذشتن گرفت با همسفر آلمانی که یک مرد خیلی چاق و مسن بود و از قول خودش روانه افریقای جنوب بود و از ده سال بیشتر در انجا زندگی میکرد احساس دلتنگی میکردم دلم میخواست او پهلویم ننشسته بود . از صدای خر خر اش حالم به هم میخورد و خواب از چشمم می پرید . تا اینکه دستی از غیب امد و شب را چند شق کرد و د ر آخرین دقایقی که خون از دل شب جاری شد ه بود از پنجره هوا پیما به بیرون نگریستم از سال قبل تا حال آب از آب تکان نخورده بود و ستاره های که چراغ های خانه خدا بودند تک تک افول میکردند و خلیج فارس عکس خونین شفق را د ر دل خودش جای می داد و سعی میکر د با آبهای پاکش انرا بشوید . عاقبت کار موفق هم شد. تا ا و دامان شفق را از خون پاک کرد .هوا پیمای حامل ما در میدان بین المللی دو بی نشست کرده بود . از بلند گو ها هوا بیرون را سی درجه سانتی گراد اعلان کردند دلم میشد بارانی و جاکت های گرمم را در همان جا بگذارم و بروم دیگر از پوشیدن شان خسته بودم اما این کار را نکردم چون اینجا ماندنم مو قتی بود و من روانه دیاری دیگری بودم .در دوبی که رسیدیم رفتم د ر کونتر که مرحبا نام داشت تا از فرستادن بکس هایم به کابل مطمین شوم . در کونتر که رسیدم یک مرد تقریبا جوان با قامت بلند و لباسهای بسیار شیک ایستاده بود و با لعبتان ماه رو ی پشت میز صحبت میکرد . رفتم و در کنار ش ایستادم و اما سلامش نکردم در دلم گفتم شاید افغان است با خودم فکر میکردم که او رو یش را به من کرد و بفارسی گفت من مشکل تان را حل میکنم شما تکت های تان را بمن بدهید و انجا روی چو کی بنشینید چون کار بکس ها طو لانی تر است حیرت کردم منکه با او صحبت نکرده ام چسان دانست افغانم لابد ایرانی است با خود گفتم شاید ازطرز لباس پوشیدنم ،باز نادم شدم گفتم مژگان تو که لباس گند دوزی افغانی بتن نداری خواستم مو ضع را برای خودم رو شن کنم و بدانم از چی فهمیده است . به لهجه ایرانی برایش گفتم اغا شما ایرانی استین .گفت نه افغانم گفتم .از اشنایی با شما خوشحالم، مژگان شفا استم آرزو داشتم او نیز اسم اش را بگوید اما این کار را نکرد . به او فکر کردم با خود گفتم واقعا ادم محترمی معلوم می شود با او می باشم چون دیگر افغانی به چشم نمی خورد امد و چند دقیقه با هم نشستیم و چند مختصر با هم صحبت کردیم خوب در یافتم که او به کراهت حرف میزند در دلم گفتم یا اهل حرف زدن نیست یا دوست ندارد با خانم ها صحبت کند این حدس دو می ام خوب بر چهره اش می امد زیرا منهم زدم سیم خاموشی . تا ظهر وقت کافی برای خر ید از تر مینال شیک و دیدنی دوبی داشتم زیرا رفتم و گشتی زدم تا اینکه اماده رفتن به ترمینال دوم شدیم از تر مینال تا انجا با سر ویس شاید بیست دقیقه یا نیم ساعت فاصله بود .به مقصد رسیدم و بعد از یک ونیم ساعت آماده پر واز به طرف قبله آمال شدیم . باز هم همان ادم که در اول با او اشنا شده بودم در قسمت کشیدن بکس دستی ام با من کمک شد و اما در زمانی که سوار هوا پیما شدم از هم فاصله داشتیم . اینجا دیگر افغانها زیاد بودند د ر مو قع که سوار هوا پیما میشدم چون من مو جود کو چکی را که با وجود کو چک بودن اش اسم بزرگی را برا ی خودش اختیار کرده بود خیام را با خودم حمل میکردم برایم مشکل بود بکس دستی ام را بکشم از یک افغان خواستم بکسم را برایم بلند کند در حالیکه بطرفم چپ چپ نگریست راهش را گرفت رفت خیلی دلم گرفت لحظه نگذشته بود که یک مرد امریکایی دستش را به طرفم دراز کرد تا بکسم را برایم بلند کند و اینکار را کرد ا زش تشکری کردم و تا دیر گاهی به فکر این دو تا مرد بودم ان یکی هموطنم که مو قف مرا نیز درک میکرد بود و این یکی خارجی .باید این فر ق را میداشتند ؟؟؟در هوا پیما ان مرد اولی مهربان و محترم باز با من همقطار شده بودیعنی در پهلو ی چوکی من جا داشت .در قسمت غذا گرفتن و چای نیز کمکم کرد ، من اشتهایی چندان برای صرف غذا نداشتم از او تشکری کردم .و باز پرده سکوت بین ما حایل شد .چیزی که برایم جالب بود انیکه او یک گوشی گک سیاه را در پشت گوشش گذاشته بود چیزی شبیه آلت کمک برای نا شنوایی ،مرا بگو بمن چی ربطی داشت اما باز در مورد ان گوشی اندیشیدم گفتم شاید کر است ،نی مژگان جوان ادم است گوشی تیلفون اش است گفتم در هواپیما که اجازه حرف زدن را نداریم، پس این گوشی چی است که بالای گوشش گذاشته است.؟ تا امروز سوالات کو دکانه ام برایم لا ینحل ماند . زیرا دیگر اصلا به او فکر نکردم و از پنجره ، کوه و دشت و بیابان را بنظاره کردن نشستم .یک ساعت و نیم گذشت دلم گرفت راه سفر طو لانی شد نفس در سینه ام تنگ شد دیگر حوصله برایم نمانده بود میخواستم برسم و در کابل باشم. از مهماندار پر سیدم چقدر طول میکشد که به کابل برسیم؟ گفت یک ساعت دیگر ،و این یک ساعت دیگر بگوش من یک قرن رسید.

این یک ساعت نیز گذشت .هوا تاریک شده بودکه خودم را در کابل در جمع خانواده ام یافتم و از دیدن فامیلم اشک شوق ناخود اگاه رو ی گو نه هایم دویدن گرفته بود هر یک شان را مکررا میبوسیدم پدرم از سال پار در نظرم ناتوان تر امد برایش دلم سوخت میدانستم از دیدن من خیلی خوشحال است و خواهرانم سر از پا نمی شناختند.دخترک ها بزرگ تر از یک سال قبل بنظر میرسیدند چیزی که برایم خیلی خفقان آور بنظرمیامد ، نبودن برق در کابل بود .اطاق ها را با نور چراغ گاز ی رو شنی بخشیده بودند واین برای من غیر قابل باور و پیش بینی بود سال قبل که رفته بودم کابل چون تابستان بود برق ها نیز تشریف شریف ا ش را می اورد و نبودنش زیاد برایم محسوس بود . از اینکه در نبود برق دلم تنگ شده بود از خودم بدم امده بود آیا من کی بودم؟ کدام برق سالهای قبل که من در کابل بودم، نیز چنین بود پس چرا در این مدت در رو شنی عادت میکردم.به هر حال دلم برا ی انها سوخت دلم میخواست طلسم و یا ساحری بلد بودم تا توسط ان برق ها را برای شان می اوردم چیزی که بیشتر مرا عصبانی ساخت چرا غ های رو شن خانه همسایه شان بود که میگفتند یک قومندان صاحب است و زور خدا نیز به او نمی رسد خواهرم برایم گفت رو شنی خانه ما تو استی که امده یی، تو چرا باید در نخستین دقیقه امدنت دل تنگ این ها شوی . شاید خدا این نعمت را همچنان که برای مردان خوب حور بهشتی وعده کرده است برای این اقا نیز برق دایمی را در کابل که اصلا تا صد سال دیگر امکان ارزو کردنش نمی رود ار زانی کرده است. کسی چی میداند ، میگویند با خدا داده گان ستیزه مکن .دیگر به آنانیکه در خانه ها ی رو شن با ضمیر های تاریک زندگی میکردند نیاندیشیدم.

آنقدر بودن در جمع فامیل در وطن زیبا و خوب است که دیگر به این چیز ها نمی شد اهمیت قایل شد . پسان ها با این بی برقی عادت کردم و در رو شنایی شمع نشستن برایم شاعرانه تر شد .دیگر از برق متنفر بودم دیگر میخواستم واقعا شاعرانه زندگی کنم . چند رو ز که گذشت تر تیب ملاقاتم در گو یته انستیتوت داده شد و رفتم با خانم آلمانی به اسم ( ریتا ) و اقای ابراهیم هو تک و ریس انجمن قلم، محترم محمد حسن حسام از نزدیک آشنا شدم .از من پذیرایی نهایت گرم صورت گرفت و در انجا صحبت ما تا نزدیکی ها ی ظهر پیرامون جشنواره جریان پیدا کرد . من وظیفه ام را دانستم و تر تیب سفرم را تا مزار شریف خیلی خوب پیشنهاد کردند . او گفت البته خانم آلمانی ؛ ما در خدمتیم حق انتخاب را تو داری اینکه با هوا پیما به مزار میر وی و یا با موتر در بست و یا با کاروان گو یته که روز جمعه ساعت هشت از مقابل انجمن قلم در حر کت است . من تنهایی با موتر در بست را انتخاب کردم و قرار دیدار ما بعد از سفر مزاردر گویته

انستیتوت گذاشته شد . من انجا را ترک کردم

وقتی خانه آمدم پدرم خانه نبود . گفتند او رفته است پسر کاکایش را ببیند .ساعتی نگذشته بود که بر گشت و خنده کنان از من پرسید در طول راه کی ترا کمک کرد گفتم یک آدم بود که قبلا هم گفته بودم یک مرد تقریبا جوان بسیار شیک که یک گوشی سیه رنگ نیز بالای گوشش گذاشته بود . گفت او پسر کاکایم (ن ـق )بود که تو سالهاست بعد رفتنش او را ندیده بودی و او ترا حتی نامت را نمی دانست وقتی برایش د ر مورد تو گفتم در یافت با هم یکجا بوده اید . حیران ماندم این خیلی برایم جالب بود او رشته خونی با من داشته زیرا صمیمانه کمکم کرده بود .در حالیکه حدس هم نزده بود با هم فامیل هستیم.

وباید من آماده سفر برای مزار میشدم. با خود گفتم هر چی باد آباد و این شعر را زمزمه کردم

"ما کارو دکان وپیشه راسوخته ایم

شعروغزل و دوبیتی آموخته ایم

درعشق که اوجان ود ل ودیدۀ ماست

جان ودل ودیده هرسه راسوخته ایم"

و بلاخره شب رفتن فرا رسید فکر میکردم هنوز سر شب است چرا من هنو ز یک چشم هم نخوابیده بودم که ساعت چهار صبح را اعلان کرد، من عادتم است در شب که فر دایش جایی بروم احساس مسوولیت میکنم که چیزی یادم نرود و یا در خواب نمانم خلاصه خیلی نا آرام میباشم از طر ف دیگر تمام تر سی که در جرمنی نیز در دل داشتم و در این چند رو ز ضعیف تر شده بود دو باره در وجودم جان گرفت درست یک هفته قبل از رفتن من به مزار یک کاروان پسران جوان را در راه قندهار وحشی های زمان نا ادم های قرن بیست و یک جانی های خطر ناک سر زده بودند و بم گذاری های متعدد انتحاری، اختطاف، ترور ، بی بندو باری ، فساد اداری رشوه خواری، کار را به اهل کار نسپردن، معاشات را اجرا نکردن از هر طرف دهان باز میکرد و طعمه هایش را که مردم بی چاره و غریب بود یکی پس از دیگر می بلعید و هیچ گو شی برای شنیدن فر یاد این طبقه مردم وجود نداشت ... قبلا هم گفتم مرگ یک سر راه است که خاتمه میشود به رفتن به دیار ابدیت اما این سیاه دلا ن تاریخ که ریس جمهور ما محترمانه سفره سخاوت برایشان می گستراند و ا ز جان و سر شان به سطح جهانی حمایت میکند راه و رسم های دیگر ی راکه به مراتب بد تراز مرگ یکبارگی بود نیز درپیش گرفته بودند .خوب دل بدریا زدن کار شاعر است و من این کار را کردم چون دو روز پیش نیز مهمان بر نامه صبح و زندگی در تلویزیون جهانی ار یا نا بودم قضیه کمی خطر ناک در نظر جلوه میکرد . صد لعنت بخود فر ستادم که چرا مژگان این کار را با خودت کردی حد اقل چرا سفر با هوا پیما را قبول نکردی عاقبت بخیر باشی . میگذاشتی این سیر و صفا و عکس برداری هایت را در زند گانی بعد از مرگ ات انجام میدادی این چی مرگی بود که از خدا خواستی و انتخاب کردی . خلاصه چهار و نیم صبح بود و ملا محل تازه شروع کرده بود به آذان دادن که از خانه بر امدم حی الفلاح . بیدار استیم خدا خودم را را سپردم دست تو هر عمل خیر و شر از جانب تو است و من هم این را پذیرفته ام.از تر س راه پوشیدن چادری را بزبان خود قبول کرده بودم بعد ده سال چادری میپوشیدم خیال میکردم ساده است وقتی انرا بر سرم گذاشتم چشمم در تا ریکی سیاهی رفت در یافتم هیچ جایی را دیده نمی توانم گریه ام گرفت پشیمان شدم دلم خواست بر گردم همه چیز را خراب کنم و از خیر این رفتن بگذرم و تا بر امدن آفتاب بمانم بعد ش هم بیایم میدان هوایی و روانه غربت شوم ...... نه دیگر برای گرفتن این تصمیم خیلی دیر شده بود زیرا شو هر خواهرم که من او را از زمانی که در صنف پنجم درس میخواندم کاکا انجینیر میگفتم و خواهرم فر شته جان که خوا ب بر انها حرام شده بود و در ان هوای نسبتا سرد تا کو چه با من امده بودند و تاکسی درایور بازیچه دست من شاعر دیوانه با ان خیالات چون اب و آتشم نشده بودند.مژگان واقعا که ساغر پر ز شرابی گهی آتش گهی آبی

. آنها را بر گشتاندن برای من خیلی مشکلتر از سر کردن چادری این پدیده زشت و تاریک با ان سو راخ های مزخرف و کمیدی و در حین حال غم انگیزش نبود زیرا چادری را بر سر کردم و راه کو چه را در پیش گرفتم. بدون اینکه از حالت درونم برای کسی چیزی بگویم. تمام بدنم میلرزید و دچار سر ما شده بودم . خیال میکردم در قطب شما ل استم و دانه های اشک آرام آرام در زیر رو بند چادری تا یخنم راه باز میکرد . چه نفرین های که بر خودم نفرستادم دیگر مرگم را تا یک قدمی خودم حس کرده بودم ودنیا برایم به اخر رسیده است . فقط به عزیزانی که در المان انها را رها کرده بودم فکر میکردم و بس. تا اینکه دختر خورشید امد و دست نوازش بر سر و صو رت من و ان چادری آسمانی رنگم کشید ..

سرما از بدنم دو ری جست و اشک هایم دیگر رو به خشکیدن گرفت اگر خور شید نبود خدا داند چی میکردم این عادت منست خدا نکند چیزی بدلم بد برسد یا کسی اندکی با عث اذیت و آازر من شود خدا مرا میدهد که دنیایم را تار و تاریک کنم و آسمان را بسنگ بزنم .

نمی دانم دقیق چند ساعت را در سکوت مطلق در حالیکه جاده های مار پیچ سالنگ را پشت سر می گذاشتیم سپری شد .بلاخره گفتم :کاکا انجنیر اینجا کجا است گفت چند دقیقه دیگر در خنجان استیم پائین تان میکنم دم راست کنید صبحانه میخوریم باز میرویم هنوز بسیار راه مانده است . التماس آمیز برایش گفتم انجینر در این جا که کسی نیست من جایی را درست دیده نمیتوانم ، رو بندم را بلند کنم ؟ گفت صبر کن بعد از اینکه از رستورانت حرکت کردیم این کار را بکن . رسیدیم به رستوارنت از پشت پنجره های گوانتانامو میدیدم تمامی ادمهای که در رستورانت بودند اعم از کارمندان و مهمانان به طرف ما دو تا من و خواهرم با ان چادری های طلبی که برای قد ما کوتاهی میکرد و کمی پائین تر از زانوان ما میرسید نگاه می کرد.گویی گو گوش را ازآمریکا اورده اند برای کنسرت .در دلم دعا کردم خدا را شکر این خریطه ابی رنگ بر سر ما بود اگر نه حیف نبود چشم ادم به چشم این ادم ها ی هیز افتادن که یکباره پایم لخشید و و با فرق فرو رفتم که داخل جوی آب سر نگون شوم دستی از غیب امد و مرا محکم گرفت تا بتوانم تعادلم را حفظ کنم بر گشتم نگریستم انجییر بی چاره بود که همه جا باید نگران من میبود گفت رو بند ات را بلند کن بلندش کن برایت سخت است گفتم نه باشد حال رسیدیم . داخل رفتیم جای که مخصوص خانم ها بود با یک پر ده ابی رنگ از طرف مرد ها جدا شده بو د . جایی نشستن ما را دو تا دوشک و یک دستر خوان بسیار الوده تشکیل میداد . و این محیط به طرف نیکو لاس مخترع میکرسکوب دهن کجی میکرد. در این جا میکروب های غیر قابل دید هم قابل دید شده بودند.هر آن خیال میکردم حالا این میکروب ها پا پیدا می کنند و به طرف من در حرکت میشوند . متاسفانه اشتهای ادم در همان دقیقه اول برای خوردن نان زیباو خوش مزه تنوری و کباب چوپان رم میکرد . این محیط به حدی آلوده بود که نام رستورانت را گذاشتن با لایش به رستورانت تو هین بزرگی بود . دیری نگذشت که مو تر حامل دو تا گوگو ش نقلی با همراهانش به حر کت در امد و دل جاده را بقصد مزار پاره کرد . تا دو ساعت خوب یادم است درایور یک کست محلی را بلند گذاشته بود و هنر مند فقط کمر بسته بود که بر رو ی عصا ب من راه برود اگر نه، نه من و خواهرم نه انجینر و نه درایور نمی فهمیدیم چی میگوید فقط یگان وقت همین کلمه بچه جا ن را میتوانستیم در یابیم .....اخر دلم تنگ شد اهسته در گوش خواهرم فرشته جان گفتم بگذار انجینیر قهر شود من این هنر مند را خفه اش میکنم گفت چطور ؟دل به دریا زدم و گفتم استاد مطلبم از درایور بود. میبخشی دگه کست نداری ؟ در یافتم حرف دل انجینیر را گفته ام خنده اش گرفت گفت: ها استاد دل مام بود یک فیته گک دگه فر مایش بتم باز مزاحم نشدم . استاد لطف کرد و یک کست از آهنگ های هندی قدیمی "او ساتیری تیری بینا بی کیا جینا را ماند و بر زخم دل شاعر آواره نمک پاشیدن گرفت . چند دقیقه بیشتر این کست را نشنیده بودیم که درایور پنجره را باز کرد و یک کست را را بدور انداخت دیگر ترسک ام پریده بود و کم کم با انجینیر و درایور حرف میزدم . ناخود اگاه گفتم :وی چرا کست تانه دور انداختین .گفت گم کو همشیره سل ما کد، اگر میبود باز آنرا میشنیدم و شما را نیز اذیت میکردم .خنده ام گرفت و در دلم خوب خوش شده بود ارزو کردم تا شا م امروز صد تا موتر از سر ان کست تیر شود و تو ته تو ته اش کند تا دلم خنک شود .

در طو ل راه همه مناظر زیبا طبیعی را با چشمانم میبلعیدم و با خودم میگفتم نی مژگان لو ده گی کرده بودی که صبح پشیمان شده بودی این نعمت به کی میسر است که تا اینجا ها بیآید . شاید خواست خدا بود است که زمین زیبایش را بتو ارزانی کرد که نصف انرا بگردی انهم زمین وطن ، وطنی که رابعه در ان بزرگ شد و در س عشق و جانبازی را از خود بیاد گار ماند .اینجا خانه فارابیان بودو ابن سینا ، با خود میگفتم این زمین این آب و خاک عادی نیست در این آب و خاک ابن سینا آفریده شد تا انسان را از شر مرگ زود رس و درد های ناشناخته نجات دهد این زمینی است که مو لانای بزرگ را ارزانی جهان بشر یت کرد در این زمین بود که فر دو سی هفتاد من شهنامه را در سی سال نوشت . و همچنان عکس میگرفتم و دلم میخواست در بین همین خانه گک های گلی منهم یک خانه داشتم . دل درون سینه ام از تمدن سیر می شد و دیگر هوای برق را نداشتم. دلم میخواست شبها چراغم بی تیل بماند و انگاهی که خون شعر در رگ رگم دو یدن بگیرد در رو شنی مهتاب شعر بیافرینم .ظهر نزدیک شده بود دلم میخواست نان تنوری را خودم میتوانستم بپزم ان نانی که بوی چوب سو خته تنور را با کمی خاکستر بخود جذب کرده است. دلم میخواست دیگر منهم مانند این هزار هزار زن بی چاره و بد بخت این سر زمین که بت های بامیان نشانه تمدن دو هزار سال قبل از امروز است می ماندم .آری در کنارزنانیکه مجبور به پوشیدن چادری بودند . مجبور به نشستن در چهار چوب خانه، زنانیکه هر دم باید ناز همسر میکشیدند و دشنام او را می شنیدند و سیلی برادر میخوردند . زنانی که بعد از مرگ شو هرا نشان همچون دوران جاهیلت عرب به نکاح اجباری برادارن شو هران شان در می ایند .دلم میخواست در کنار اینها بمانم تا بتوانم در یک قدمی شان درد شان را تا ته استخوان حس کنم واز دل شان بیایم و بدانم چی دردی را اینها می کشند . این سو ختن برای من کافی نبود که سالها از درد شان ناله سر دادم و از گلو یشان تا هفت اسمان فر یاد کردم .آن فر یاد ها در قبال اینهمه زجر و ستم خیلی کم و قاصر است .من خودم را در برابر اینها گنهکار یافتم من پرنده بودم که در قفس طلایی خود عادت کرده بودم مگر ان من نبودم که در دقایق ورودم در کابل دلم از تاریکی گرفته بود .از خودم بدم آمد باز از خودم بدم امد. آیا من از اینها چی بر تری داشتم . نه من خیلی خام بودم من خودم را در رفاه گم کرده بودم من بد امو ز شده بودم و گذشته ام را که با چراغ تیلی سبق میخواندم از یاد برده بودم بخدا از یاد برده بودم اما حالا دیگر از یاد نمی برم حالا دیگر دلم میخواهد این راه همچنان ادامه پیدا کند و من بخودم به ادم گم شده درونم برسم. .

فریاد زن

آی مرد م مر ا صد ا بکنید

من زنم دئین من ا د ا بکنید

من زنم مادرم و خواهر تو

قصه ا م پیش کبر یا بکنید

بر بگوئید من گناهم چیست

داستا نی بهی و بها بکنید

یابگویی چرافروش رسم

قصه ننگ شیر بها بکنید

هم بگویدصاحب من کیست

صحبت از م

/ 76 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید عبدالتواب نقشبندی

با تقدیم سلام های گرم وٍِِ مملو از صمیمت خدمت شاعره جوان و قلم بدست عرصه ادب خانم فریخته مژگان جان شفا. امیدوار زندگی را با همه مشکلات اش در دیار غربت و دور از وطن به خوبی و خوشی بگذرانید. البته خود را کوچک تر از آن میدانم که در مورد نوشته ها و یا گفتار تان ایرادی داشته باشم. اما چون امروز با مطاله سایت شما و خواند مطالب آن متوجه یک موضوع کوچک در سفرنامه کابل مزار شدم که خواستم آنرا محترمانه خدمت برسانم. در سفر نامه ذکر کردید که به تنگی تاشقرغان رسیدید و لحظات بعد به سمنگان که باید عرض کنم خدمت تان که ولایت سمنگان قبل از تنگی تاشقرغان واقع است در حقیقت تاشقرغان مربوط ولایت بلخ (شهر مزارشریف)میشود. با استفاده از فرصت میخواهم اظهار شکران و امتنان نمایم بخاطر تعریف و توصیف که از شهر مولا علی نمودید. زیرا بنده هم از دیار مولانای بلخ میباشم. و همچنان یک مشکل کوچک در قسمت آخیر موضوع یعنی در تاریخ آن میباشد که اشتباه نوشتاری است. امید شاعره عزیز با نگاه های تیزبین خود متوجه آن گردند. خدانگهدار و به امید دیدار شما در دیار مولانا و رابعه.

سورنا

سلام هرچه می خوانم تمام نمیشه خوب است که تمام نشوه

میرزا ملامت

ما خود ملامتیم، ملامت نمی کنیم با خوشدلان پاک عداوت نمی کنیم در راه گل اگرچه بسوزد دو بالمان ما مرغ قانعیم، شکایت نمی کنیم با اینهمه کمال که گفتیم ساغرا! گهگاه به بخت خویش قناعت نمی کنیم چنین شد که صدایمان در آمد که ساغرا بروز نکردید ولی خدا نکند ما شما را ملامت نموده باشیم و اگر چنین است دست بسته معذرت می خواهیم. زنده باشید

ادیبان

ادیبان برگزار می کند ! شعر چیست و شاعر کیست ؟ با توجه به قدامت شعر در ادبیات فارسی ، و تعاریف گوناگون از شعر تا هنوز این سوال که شعر چیست و شاعر کیست ، همچنان بی پاسخ که نه ، نا مشخص باقی مانده است . شاید این نا مشخصی از جریان سیال شعر است که در تعریف مشخصی ، جا نمی گیرد و هر کسی انگاره ها و یافته های خودش از شعر را تعریف و باز تعریف می کند . به نظر شما ، شعر چیست و شاعر کیست ؟ این موضوع را به بحث و بررسی می گیریم . دوستان تعریف شان از چیستی شعر و کیستی شاعر را بنویسند . ما آن را در ادامه ی همین مطلب درج می کنیم . مجموع نظرات دوستان به شکل مطلب مستقل ، در سایت ادیبان نشر خواهد شد .

مبارکشاه شهرام

سلام خانم مژگان! نوشته هایت زیباست و اشعارت زیباتر موفق باشید.

یاسین صمیم

بانوی فرهیخته مژگان جان ولی؛ وبلاگ زیبا و پرمحتوای تان را به گونه ی تصادفی دریافتم. سروده ها و نوشته های دیگر شما خیلی زبیا پرداخته شده است؛ به ویژه سفرنامه ی شما. رویدادها, کاراکترها و مکان ها را چنان زیبا و واقعی به تصویر کشیده اید, که هنگام خواندن فکر می کردم من هم همسفر شما بوده ام از هامبورگ تا مزار.. من معتقدم که ادبیات و زبان فارسی با وجود بانوان شاعر و نویسنده یی چون شما به خود می بالد و راه پویایی اش را می پیماید. بنویس و بسرای اگر وقت داشتی, سری به من هم بزن( دانشجوی دانشکده ی زبان و ادبیات پارسی در ی کابل).

ashori

سلام هموطن خوب و عزیز, سال نو شمسی را به شما و از طریق شما به همه هموطنانم تبریک میگویم,امید وارم سالی خوب و خوشی داشته باشید, چند وقتی بود که از بلگفا سر نمیردم, تا اینکه یادی شعرهای زیبای شما افتادم گفتم چه خوب است یک احوال بپرسم, راستی حدودن 5 ماه پیش بود که به شهر زیبای شما آمدم, خیلی شهری قشنگ هست, و حا لا از دعای خیر شما در فنلند هستم, خوشهال میشم از ما هم سر بزنی. خدا نگهدار.

صالح محمد خلیق

درود بر خواهر گرامی! چند شعر تان را در روزنامه بیدار نشر کردم.

صدایی در سکوت تلخ

سلام این سفرنامه ی تان پر از زیبایی بود و پر از گفته های سرور آفرین. من، اما، یک وقت گفته بودم: بگو که تا که زنده ام گپ از سفر نمی زنی سفر بد است، پر خطر، گپ از خطر نمی زنی سفر پر از نیامدن، سفر پر از شکستن است بگو که داغ هجر را به دل جگر نمی زنی شاد باشی و سلامت بدرود