درود بر تمامی دو ستان !
این نوشته را تقدیم میکنم برای سهراب سیرت و دوست شاعر ش حامد خاوری .
هرگز گمان نکن تو مرا دور از خودت
ای گل! من از تو ام - من مجبور - از خودت
غزل زیبای سهراب را که برای گل تقدیم کرده بود چنین استقبال کردم.
سهراب مکن گمان تو او را دور از خودت
روزش سیاه گشته شب نور از خودت
دیگر مکن خیال که دلش سنگ میشود
گل مهربان شد ه دل مغرور از خودت
دیگر مگو برای گل ات از شکست خود
غم مال اوست یک دل مسرور از خودت
با این خدای کی شودت تقسیمات کرد
گل از تو باد و شادی و صد شور از خودت
نظرم در وبلاک سهراب سیرت جوانترین شاعر و کوچکترین برادرک من
هی سهراب سلامم را بپذیر که خیلی در برابر ت کم و قاصرم !
اگر مرا نبخشی هم حق داری اما بگذار از تو بابت این ناخواهری این نامهربانی معذرت بخواهم . سهراب برایت کمتر نوشتم چون نبودم .اخرین نامه ات را وقتها قبل گرفتم اما جواب ندادم چون نتوانستم . فصل سر ما گذشت و من دانستم که بر تمانی مردم که در ان دیار بودند چه به سختی گذشت . در حالیکه من بجز از اینکه غم سردی را نداشتم چقدر مشکل داشتم نمی گویم. خوب رو زگار است بر ما ادم ها می اورد هر چه دلش خواست و اما تو نیز دل گیر شدی و دیگر از خواهری یادی نکردی . با وصف اینکه من از تو بزرگتر بودم و تبریک گفتن سال نو بر تو فر ض بود که با سطری یادم میکردی . اما نکردی باشد . من گناهم را پذیرفتم و تو نیز قانع باش .
سهراب شعرت را که برای گل ات تقدیم کرده بودی در لحظاتی کو تاهی استقبال کردم . و بدان که بعد دیر وقت این او لین سطوری است که نوشته ام . یک رقم روز گار زده شده ام که دیگر فراموشم شده است که من هم مینویسم. بگذار برای خانواده گرامی ات نیز احترام تقدیم کنم تا باشد مرا در دعا ی شان فرامو ش نکنند. مرا استعدادی چندان در شعر گفتن نیست و این را همه میدانند اما برای تو نوشتم قبول کن .راستی موزیک انتخابی ات خیلی زیبا است و غم انگیز ... اما غم را از دل ادم بر می چیند . اباد باشی
و من امروز خسته و وامانده از همه جا پناه میبرم به خانه سهراب سیرت تا بیبینم که امده است و نظر مرا و استقبالم را از غزل خودش خوانده است یا نه . سهراب تا هنوز بیاد من و دلنو شته ام که دیشب برایش نوشته ام نیافتاده و در کو چه های بلخ بی سر و سامان تر از دیروز دنبال گلش سر گردان است . و در انطرف دشت های بلخ دنبال گلهای میگردد که به پیش گلش لاف از خوبی زده است تا به پیشش بسته بیاورد . و اما اسم دیگری نظرم را بخود ش جلب می کند (حامد خاوری ) که سهراب را دعوت کرده است برای خوانش شعرش . بدون کارت دعوت دزدانه میروم سراغ شعر تازه اش تا مشام جان را با ز هم در این صبح صادق با هوای تازه بلخ معطر کنم. و حامد نوشته است
یک هیچ، باز پشت پیانو نشسته بود
درگیر با کلید پیانوی خسته بود
***
و غزل دیگرش را میخوانم
کمی اگر که نگاهی شما امان می داد
عروس روسری سبز خود تکان می داد
لبخند گم شده ام بر لبان خشک و خسته ام بر میگیردد و با خود میگویم . نگاه کی ؟
و میروم کمی پائین تر و بر میخوانم غزلی را
تقدیم به دوست شاعرم سهراب سیرت
کنار عینک او را کمی که نم می زد
در ازدحام غزل های خود قدم می زد
بیاد عینک های سهراب می افتم که در انجمن قلم بر چشم داشت و از زیر شیشه های نم نگرفته اش برای ما شعر خواند و از ان زمان بود که من این شاعر خورد سن را شناختم. و اما حامد
فکرش را نیز نکرده بودم که اینهمه غزل ناب بسادگی و زیبایی گلدان کنار طاقچه اینجا و من چشمم دنبال زیبایی در شعرشاعر وطنم. چرا باید سیراب نمیشدم ؟همینطور با لبخند و یک دنیا شوق و سرور میروم و همه و همه بر میخوانم . با خودم تصمیم میگیرم امشب این شعرش را در بر نامه میخوانم. باز نادم میشوم نه این یکی را ... نه مژگان این یکی دیگرش از همه بهتراست باز میگویم نه این یکی را دکلمه میکنم و بر ای خودش در بلخ میفرستم . میبینم نه ان پائین تر از همه بهتر است خودم را در میان اینهمه غزل گم میکنم نو به دولت رسیده را می مانم .... و در اخرین تحلیل تصمیم میگرم با این همه کم تجربه بودن و ندانستنم چیزکی در مورد اش در صفحه ام بنویسم .در جا های که زیاد قابل دید نیست قافیه هایش را حامد در خیالات دختر شعرش آهسته گم میکند و اما دو باره راه خود ش را می یابد و در ابیات دیگر دو باره درستش می کندمثلا دلم خواست کاش همسایه بودیم و یا همشهری تا برای هم نظر میدادیم .مثلا خواهش میکردم که اگر جای این بیت این را انتخاب کنی چی میشود .کسی چی میداند شاید قبول میکرد .
بی تو به خاک خورده ام و پا نمی شوم
جام سبیل مانده میخانه میشوم
بی تو به خاک خورده ام و پا نمی شوم
با دست صد طبیب مداوا نمی شوم
و یا در بیت اخرش
بیتوعزیز! زمزمه ها زهره کف شدند
بی تو چقدر شاعر دیوانه میشوم
بیتو عزیز !زمزمه ها زهره کف شدند
منهم گمان که هیچ مسیحا نمی شوم
غزل مکمل
بی تو به خاک خورده ام و پا نمی شوم
جام سبیل مانده میخانه میشوم
بی تو شکست خورده ترین عاشقم، پری!
در کوه قاف بسته ام و وا نمیشوم
بی تو به صفحه، صفحه غم قصه می شوم
اما چرا به خاطر کس، جا نمی شوم؟
بی تو_مرا ببخش_تنم گریه می کند
صد چاک و بخیه خورد؛ تماشا نمی شوم!
بی تو، عزیز! زمزمه ها زهره کف شدند
بی تو، چقدر شاعر دیوانه می شوم
٣٠ آبان ١٣٨۶مزارشریف
حامد را که نمیدانم چند سال اش است و مصروف چی کار ی است در کار خودش استاد می یابم و افکارش را میستایم و برایش مو فقیت های بیشتر در این راستا خواهان میشوم .و شعرش را برای صفحه ام وام میگرم و برای شما تقدیم میکنم.
دختر بدون ذایقه یی زار می زند
از عشق خود برای پدر جار می زند
سر می زند به جاده که: ... نه! من نمی شوم
همسر به مردِ ... باز... به تکرار میزند
مردیکه شور و شوق و غزل های خاطرم-
را در سکوت مزرعه اش دار می زند
من یازده شدم _ به خدا _ کوچکم هنور
با ریش خود به صورت من خار می زند
هی داد می زند به سری دخترش پدر
آهسته پک به صورت سیگار می زند
با مشت و با لگد به سرش وار می کند
شب های سرد فاجعه بسیار می زند
دختر چو می کشد جسدش را به مادرش
مادر که نیز نیش به گفتار می زند
آراستند صورت دختر ولی به تن
پیراهن سفیدک گلدار می زند
بعد از تمام گریه و با خاطرات خود
خود را شبیه شعر ترش دار می زند
نظرات ()