مزار امید
منــــــــــم که باز ، از آغاز قصه دلسردم
من انــــــــتهای غم ام مـن زن پر از دردم
مـــــــن از دیــار رسـولان جـــــبر می ایم
نــــگاه کن بــــه من و سر نوشت نامردم
نـــــگو گناه من اینــــست اگر شـدم مادر
بــــه دست خویــش هزاران یــزید پروردم
زشـــــــــیره بدنــم رستم زمانه شدی
مگر سزای من اینست که میکنی طردم
به جــرم عشق سرم را ببـــاد خواهم داد
گمـــان مــدار کـــه از راه مــــهر بر گردم
دلـم مزار هــــــــزاران چـــراغ امید است
ولی چـــه سود ، ندانـسته یی که پر دردم
03.01.2012
ساغر
نظرات ()شهکار خلقت
تصور کن کنار ات کوهی از آتش فشـــــــانی را
و یا تــــندیس پر درد زن طــــرد جـــــــــهانی را
گهی با آب از سر تیر باشد گــــاهی با آتش
نیابی روی دنیا این رفیـــق جــــــان جانی را
ببین با دیده تحســـــین این شهکار خلقت را
بده بر باد یا هم پاره کــــــن آثار مـــــانی را
گلوی بغض،فریاد شکســـته دختر عاصــــی
برایش داده اند انگار رنــــــگ زعفرانــی را
تو قاتل نیستی اما کنار ات ملتی خفــــــــته
روایت میکند افکار بی رنـــــــگ زمانـــــی را
نگاهت سبز جنگل های از خود رفتهء وحشی
به کام شعله بسته شهر پر رنگ جوانی را
درون کشور جانم برایت خانـــــــه می سازم
ببر از یاد دیگر قصه یی بی خانــــــــمانی را
امید زندگانی ! شاهد تاریخ پــُـــــــر دردم
ببخشی کوته ی ها و کمی های روانــــی را
ساغر
چند گپ کوتاه :
تِیر : گذشتن ، از جان از پول از سر برای کسی .
جان جانی : دوست که از جانش برایت بگذرد یک سخن معروف در فرهنگ افغانی .
نظرات ()
نظرات ()خراب کن
خراب کن به سرم چتر سبز دنیا را
بگو که دوست ندارم ،تو شاه زن هارا
بگو به دست خودت قیله قیله می سازی
دل شکسته و غمگین ِ بی سر و پا را
قفس شکست بگو ، لحظه پریدن شد
به شهر دیدی اگر بی تفاوت ِ ما را
چقدر گریه چرا تلخ ، نحس ِ تنهایی ؟
کی انتحار کنم در تو شور و غوغا را
درون خانه دو صد تا چراغ روشن شد
بده به معبد دل آهورای مزدا را
اگر به لیلی دشت تنم نمی باری
به زیر پای مکن سینه چو بکوا را
خودم شراب دو صد ساله زمانه شدم
چرا به لب بزنی جام تلخ ودکا را؟
ساغر
جون دوهزار و یازده
نظرات ()
راستی دوستان !
دیروز سیزدهم جوزا سالی بر عمر بی بار و برگم افزوده شد . از دوستانی که با پیام های صمیمانه شان دلم را شاد کردند سپاسگذارم و از انهایی که هرگز یادی از سالروزم نکردند نیز متشکرم. چه ، گفته اند چیزی که عوض دارد گله ....هم دارد .
از زندگــــی و از غم ایام خستـــــه ا م
از زاد روز خـویش به ناکام خستـه ام
زادم بسال چند ؟ به جوازایی مبهمـی
از سال و ماه مبهم و بی نام خســته ام
عمرم ز سی گذشت و یکی دیگر پی اش
از روز هـــــا و از شب و از شام خستـــه ام
جـــوزا که ماه گـــرم و تب آلود و خستـــه ایست"
از گرمـــــی و کثافت اش هـــــر بام خستــــه ام
چــــون لاله هـــــای دشت و بیابان تشنه ای
داغم بدل نشستــه از آ لام خستـــه ام
از آسمان و ماه و ز سیل ستاره هــا
از کوثر از باده و از جام خستــه ام
از چشم دل سیاه خودم در تمام عمر
از چشم سبز و ظاهر آرام خسته ام
از اتفاق سادهء جـــوزای سا ل پا ر
از دشمــن و اهریمن خود کام خسته ام
از هــــر چی شاعری بجهان بود یا کـــــه هست
از( مو لــوی) و( حافــظ) و( خیــام) خستـــــــه ام
از شعـــر ها و از غـــزل و عاشقانــــــه هــــا
از وحشــــــی ستمگر بد نا م خستـــــه ام
زادم که خار چشم عزیزان خود شوم ؟
(
مژگان ساغرم ) من از این نام خسته ام
مژگان ساغر
جواب بسیار زیبا از دوست فرهخیته و شاعر م محترم حشمت امید
به دوست عزیز وشاعرم بانو مژگان ساغر به رسم احترام بخاطر روز تولدش .
ای مهربان من ...
مبهم مخوان تو ماه ِ نفس های داغ را
بر هم مزن تو خواب دل انگیز باغ را
در فصــل سبــز ژاله و باران تو آمدی
شستی به جــام سینهء هر لاله داغ را
بی تو، دل شکسـتهء تقــــــویم تنگ بود
بی تو وجود شعر به ذهنم چو سنگ بود
با تو تمام ســـــــــال برایم بهــــار گشت
بی تو نه نوبهــــار نه جـوزا قشنگ بود
حشمت امید
نظرات ()