ساغر پر ز شراب

ساغر پر زشرابم خودت میدانی گهی آتش گهی آبم خودت میدانی

 
نویسنده : مژگان شفا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٤
 

سیب بی رنگ

 

زندگی را چه کنم بعد از خود

 

چه کنم دولت و پایندگی را

 

چه کنم شهرت را

 

سخن دو لت و دارندگی را

 

من اگر زنده نیم چه کنم حادثه را

 

یا صدای جرس فاصله را

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

زاهدی را دیدم پشت دیوار حقیت پنهان

 

سائلی را دیدم حیران

 

من درختی دیدم که در آن دولت دانایی بود

 

و انار بی دانه و سیب بی رنگ

 

و اطاق بی سقف

 

و من از شهر کهن می آیم

 

که سر ک ها همه نو و مگر جمجمه هایش کهنه

 

منم رفیق سپیده در دم صبح که درون تاریکی می زیسته

 

من نگهبان گلهای سرخم

 

منم که باغچه را می بینم

 

و اطاق گل سر خ را در آن

 

من هنوز شاعر شهرم که در آن شعر را می شکنند

 

و قافیه را به حراف گذر می فر و شند به هیچ

 

وزن را نادیده می گیرند و سخن بیهوده می گویند چند

 

منم که سایه دانایی شاعر با من

 

چه صفایی دارد

 

من هنوز دلگیرم من هنوز دلتنگم

 

از صدای هاوان خم پاره

 

از صدای رعد و بر ق

 

و صدای کو دک مجروح هنوز در گوش من آهنگ حزینی دارد

 

و از هق هق تلخ مادر

 

که چرا پسرش رفته سفر، گریه ام می گیرد

 

به خدا من دیدم

 

روح شاعر دیشب زیر باران

 

مکرر آبتنی کرد و گریخت

 

رو ح شاعر دیشب

 

مثل سهراب

 

زیر باران ساعتی چیز نوشت

 دو باره بر گشت

 

دو دستش خالی

 

نگاهش رو شن

 

شب پر از تاریکیست

 

شب پر از وسوسه است

 

شب پر ز دانایست

 

و در آن دولت صد خاموشیست

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

من چه دلها دیدم دل تارکی شب

 

دل باریکی ساز

 

دل سنگ مسلم

 

دل نرم کافر

 

دل معشو قه به عاشق پر راز

 

من غرب را گشتم و با خود گفتم

 

شرق را باید گشت

 

راستی!

 

شرق را من دو دهه پاییدم پوییدم

 

و در ان هیچ نیافتم من حیف

 

نقشه شرق به زودی باید پاک گردد ز زمین

 

سالها شد که در ان من گشتم

 

چشم بر هر چی که بود من بستم

 

و بجز چند تر بت همه چیز خالی بود

 

من در آن تربت مادر دیدم

 

و مزار حافظ و مزار جامی

 

و گذر های پر از پیچ و خمی

 

صورت پر زغمی

 

و دگر هیچ نبود

 

من در آنجا جز اشک تیره بختی دیدم

 

و دگر خانه خرابی با مرگ

 

ستم و ظلم متاع چه سترگ

 

کو دکی را دیدم

 

زیر گرم آفتاب سختی نان را با آب جنگ می داد

 

آب را دوست می داشت

 

نان تا نرم می شد

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

آری من

 

زنی را دیدم

 

که به جرم یک عشق زیر باران سنگ

 

خُرد میگشت و چه سنگین می مُرد

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

گروهی دیدم که حکو مت میکرد

 

مرد ها سرمه بچشمش میبست

 

تازیانه بر دست

 

و به فطرت چه خرفت

 

و به افکار سگ اندیشانه

 

صورت کودک دانائی را به آتش میبست

 

من در این نیمه شب زندگی ام

 

پادشاهی دیدم

 

که با کور چشمش

 

بجائی هنر و علم و کمال

 

ریش و عمامه و چادر زمدارس میخواست

 

و بلورین قامت زن را

 

زیر سنگ و چادر

 

وسط کو چه چه آسان می کشت

 

روزگاری چه سیاه

 

مرد با مرد می خفت

 

زن چی تنها میشد

 

زن چی تنها میشد

م ساغر

 

2005 Germany


 
comment نظرات ()
 
به داکتر نجیب رئیس جمهور فقید و فرزند راستین کشورم !
نویسنده : مژگان شفا - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤
 


روح تو شاد باد!

ای جان با شرف!

ای مرد ِ مردهای جهان پر از ریا!

ای مهر را خدا!

ای نیمه یی تمام من و مای نمیه جان!

ای قهر کرده ام !

ای رفته از میانه فراسوی کهکشان!

ای جان پاک تو!

همدست آفتاب

شب ها بروی بستر پاک تو با نیاز

ایستاده ماهتاب

ای درد بی دوای سرم را طبیب تو

ای همدم فقیر، ای حامی اسیر!

باشد بهشت جای قدم های پاک تو

ما را حبیب تو

*****

همچون پدر تو سایه سر بوده یی مرا

از حال زشت و نیک خبر بوده یی مرا

بعد از تو هیچ کس

از من نکرد یاد

بعد از تو

بی درنگ

اسب ستم به زیر قدم ها نمود ه است

صحرای طاقتم

بعد از تو، ای دریغ!

خشکیده شاخسار تنومند راحتم

******

بعد تو باز

هر که ز راهی رسیده ماند

از ساعت پسین و نخسیتن روزگار

دست سیاه و چرک

و آلوده با لجن

سوی دو تای گیسوی من یا که خواهرم

هر سو دراز شدند

*****

 سنگ صبور من !

وقتی ترانه ٔ  بد نام کردن

مام ام و دادرم

به دنیا فراز شد

بودا ز شرم

روی تن خاک توده شد

******

از پا فتاده ایم

ما مثل بید ها و

چنار کنار باغ

صد تیشه، صد تبر

صد ها گلوله

از خود و بیگانه خورده ایم

**********

آ یا شنیده ای ؟

بعد از تو

زیب و فر مرا

دزد برده است

بعد از تو گوش های مرا تیغ تن بُرید

بعد از تو وای

دست مرا

دست دیگری

از شانه بر کَنید

بعد ازتو پای

وای، نه

یادت نمی دهم

که مرا

پای رفتن است

سوی دیار نیستی و انتحار ها

دیگر بجای کار، ز هر سو شعار

انبوه مار ها

و سفر های سار ها

«ساغر»

 


 
comment نظرات ()
 
عید قربان !
نویسنده : مژگان شفا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٤
 

سالها شده که متاسفانه از هنر وبلاک نویسی دست کشیده ام . و درگیر روزگار خودم استم . چندی  در فیسبوک مصروف  ماندم اما از انجا نیز پا کشیدم .امشب بیاد سالهای پیش هوس وبلاک ام بر سرم زد. رفتم دنبال نظریات .دیدم یک دوست ایرانی برایم نوشته بود با اجازه شعر تون را با درج نام تون  در فیسبوکم نشر کردم . دقیق شدم ببینم کدام شعرم را نشر کرده .  دیدم  غزل عید قربان  بوده . به هر حال رفتم  روی   گوگل تا شعر را به سادگی پیدا کنم . عزل از سال 1386 درست هفت سال قبل سردوه شده . متوجه شدم صد ها صفحه ، وبلاک،  وبسایت پر است از این غزل  . وقتی صد ها میگویم باید باور تان شود. غزل از نظر ماهیت شعری از کیفیت چندانی بر خوردار نیست  اینرا  خودم باید  اقرار کنم.  اما اینکه صد ها پیامک و صد ها کارت تبریک عیدی را پر ساخته است برای من افتخار بس بزرگی است . از دوستان  فارسی زبان تشکر  میکنم برای نشر این غزل .  صد ها عید دیگر هم اگر از راه بیاید من نیستم ولی این شعر ماندگار شده. واقعن خوشحالم از اینکه حد اقل چیزی  از من برای مردم بیاد گار ماند. عید تان خجسته عمرتان پر بار .

مژگان ساغر

عید قربان

نگارا عید قربان است قر بانت شوم یا نه ؟

... نگفتی جان من آیا که مهما نت شوم یانه ؟

برای طوف کو یت،  جامه احرا م  پوشیدم

گدا ی دوره گرد گوشه ی خوانت شوم یانه؟

جوابم را بده ، جانا ! بزن لبخند سوی من

هلال عید ،یا چون گل، به دامانت شوم یانه 

به روز عید سرتا پا برایت بوسه می آرم
امر کن مهربانا ! اینکه ،جانانت شوم یانه

 

در ان شامی که می آیی ،کنار من میاسایی

شرا ب ساغر و دیوانه مژگانت شوم یا نه ؟

مژگان ساغر

روز اول عید قر بان ساعت ۴:۲۰ بعد از ظهر سروده شد


 
comment نظرات ()
 
شه بیت انتخابی و یک کوتاهه از خودم
نویسنده : مژگان شفا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

تو از شن های سرگردان نفهمیدی که دریا چیست 
دهانت بوی ماهی می دهد  دست از سرم بردار
شاعر زن نا شناس

 

 ******

 

حقیقت تلخ نبودن
مرا به پهنای صد هریزونا
تکه تکه طوفان کرده است


مژگان  ساغر


 
comment نظرات ()
 
نقاشی !!!
نویسنده : مژگان شفا - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤
 

از دوستان که هنوز هم از این دریچه مرا میخوانند تشکر میکنم !

 اگر علاقه مندی  به خوانش اشعارم داشته باشید بهتر است مرا در فیسبوک جستجو کنید .

همصدای بهار !!!.....

مرا شبیه هوای بهار رسم بکن
شبیه داغ دل لاله زار رسم بکن

مرا شبیه دلت صاف و ساده باور کن
و یا شبیه  بتان  مزار  رسم بکن

کنار کاشی دیوار های روضه شبی 
شبیه شاعر  شب زنده دار رسم بکن

نگاه تند مرا در حضور چشمانت
شبیه اسب در حال  فرار رسم بکن

به فکر بوسه نباید شدن به هیچ وجه
گناه روژ  لبم را  انار   رسم   بکن 

مرا ببخش که از بوسه سر کشی دارم
به احترام لبم غنچه سار رسم بکن

هوای عاشقی و روز های سخت مرا
فقط شبیه خودم خند ه دار رسم بکن

شبی که از تو شدم  ای پلنگ رویایی
مرا چو آهوی  وقت شکار رسم بکن

همیشه حالت لبخند های عکس مرا
کمی ملیح ، مگر زهر مار رسم بکن

هوای آمدنم     همصدای پای بهار
حضور شاد مرا مرغزار رسم بکن

و عطر موی  مرا یک حمل شگوفه تر
به خویشتن چو رسی شهسوار رسم بکن

چو کوه صبر  ،  مرا   ! تا زمان آمدنت
به  روی شانه ی من آبشار رسم بکن

و قصه یی که ترا مال من نمی سازند
به چنگ قوغ دلی بی قرار رسم بکن

و اضطراب   مرا   در   درون نقاشی 
کنار غزنه دو تا قند هار  رسم بکن

و طرح  دلخوشیهای مرا دوباره بریز
شبیه کابل چند سال پار  رسم   بکن


مژگان  ساغر
06.03.2013
 

 
  


 
comment نظرات ()